تبليغاتX
حرف

حرف

آزادی بیان که داریم...میماند آزادی پس از بیان

انتقال یافت به:بی بال و پر
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 14:59  توسط dreamer  | 

you may say im a dreamer ...but im not the only one

*عزیزان من

هر چیزی عمری دارد.

من یک عمر دارم.شما یک عمر داری.ما ۲ عمر داریم.D:

هر سفالی که خلق میشود روزی میشکند.(نه بابا!)

هر دوستی ای که ایجاد میشود روزی تمام میشود.(بابا کنفسیوس!)

میخواستم بگویم...هر وبلاگی هم که ایجاد میشود روزی بسته میشود.

آن سفال ممکن است بشکند یا خود به خود عتیقه شود و بعد که شکننده شد بشکند.(دریمر اینجا جوینت زده شما جدی نگیرید!)

آن دوستی ممکن است بر اثر اتفاقات معمول به هم خورد یا بر اثر مرگ و میر که این یکی هم معمول است.(او گاهی اوقات آنقدر فکر میکند که قشر خاکستری مغزش بر اثر نیمسوز شدن تبدیل میود به قشر سیاه!)

اما این وبلاگ بسته میشود و چیزی که روند  بسته شدنش را تسریع میبخشد چیزی نیست جز فیلتر شدن آن در بعضی اکانت ها.(اینجا دیگر جدی میشود...من هم با او و با شما شوخی ندارم...)

به درود.(من هم به درود!)

و سلام به دنیایی نو وبلاگی نو ...جایی که کسی مرا در آن نشناسد.(شاید آنجا ببینمتان!)

 

 

و برای سانسور چی ها:(و برای آنها که فیلتر میکنند بی آنکه بدانند چی را فیلتر میکنند:)

 

گیرم که در باورتان به خاک نشسته ام.

و ساقه های جوانم از ضربه های تبرهایتان زخم دار است

با ریشه چه میکنید؟
گیرم که بر سر این باغ بنشسته در کمین پرنده اید

پرواز را علامت ممنوع میزنید

با جوجه های نشسته در آشیان چه میکنید؟
گیرم که میکشید

گیرم که میبرید

گیرم که میزنید

با رویش ناگزیر جوانه چه میکنید؟

 

 

خسرو گلسرخی

 

(من و دریمر رفتیم...من کسری هستم دوستان .من را کمتر میشناسید من هم همانقدر که دریمر چت است...چت هستم...و آدم های چت جایی ندارند جز ذهنشان برای تبلور رویاهایشان...چت ها دنیای حودشان را دارند.آنجا حتی به یهودای اسخریوطی احترام گذاشته میشود.کیا رستمی آزادانه فیلمهایش را اکران میکند.و آزادی بیان معنا دارد.حتی آزادی پس از بیان هم معنا دارد.حتی آزادی پیش از بیان هم معنا دارد.آنجا بختک ها حق شهروندی دارند.و ممکنه بگی من خیالاتی ام...اما من تنها نفر نیستم!)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 8:54  توسط dreamer  | 

توضیح المسائل

چطور خود را به فاک بدهیم؟میرویم پیش فاک و:

ما-هی فاک!
فاک-سلام ما!

ما-میخواهیم خود را به تو بدهیم.

فاک-کام تو پاپا!

 

و به فاک میرویم.

 

*چگونه زن بگیریم؟

هفته ای یک بار به خواستگاری بروید...یکی پیدا میشود...که از نوع پرتقال خوردنتان چندشش نمیشود...و شما را به غلامی میپذیرد.

کت شلوار زرد نپوشید!
مثل ابله ها هرچه پدر زن آینده تان گفت...تایید نکنید....شاید او دارد میگوید احمدی نژاد آدم خوبی است.

خواهش میکنم اینقدر دست توی خشتکتان نکنید این کار باشد برای بعد از ازدواج.

از هر گونه گوزیدن خود داری کنید.بی صدا و با صدا ندارد.

 

*چگونه مرد بگیریم؟

سیبیلهایتان را بزنید.

و سعی کنید زنانگی اتان را پنهان نکنید.خنگ بازی در نیاورید.خنده های هیستریک مستانه را بگذارید برای بعد ازدواج.بگویید این چیه؟دودوله؟

بگویید به ازدواج فکر نمیکنید و قصدتان ادامه ی تحصیل است...البته اگر که قصدتان ادمه تحصیل نیست.

یک لباسی بپوشید که یارو از روی تحشر(tahashor) از شما خوشش نیاید!

اینقدر حرف مهریه را نزنید...طرف میخورد تو ذوقش.

 

*چگونه بچه دار شویم؟
۱.میروید سراغ زن میگویید:وقتشه!
بعد به زنتان تجاوز میکنید او گریه میکند و شما وحشی تر میشوید.

۲.میروید سراغ زنتان میگویید:ضعیفه!میخواهم بابای بچه هات شم!او میگوید ما که بچه نداریم!شما میگویید:که اینطور!و دستتان به کار میشود.

۳.میروید سراغ زنتان اما او در میرود چون شما ۳ ماه است حمام نرفته اید...پس میگذارید دنبالش در گوشه ی خانه او را خفت میکنید...در حالی که او از جایی به به گیر آورده و به سر و صورتتان میپاشد...شما خط تولید را راه اندازی میکنید.

۴.مصرف سرانه ی پیاز و موز را افزایش دهید.

*ما بچه نمیخواهیم چه کنیم؟

۱.بچه شیرینی زندگی است عجالتا شما غلط میکنید!
۲.ندارد!

*با کدام پا بروم دستشوری؟
با هر دو پا بپرید تا همسایه طبقه پایین فحش خوار مادر بهتان بدهد.او گناهکار شود و شما که مومن یا مومنه هستید ثواب ببرید.

*غسل چیست؟
عسل همان غسل است.که پی پی زنبور است.اگر این پی پی نقطه داشته باشد میشود غسل!

*شرط توبه چیست؟
شرط توبه که مهم نیست.مهم پیش شرطش است.

باید یک گناه خفن مثل زنا با محارم یا آزار کودکان  یا قتل نفس بعد از قطعه قطعه کردن داشته باشید.

خداوند یاریگر توبه کنندگان است و خواهر مادر توبه نکنندگان را به هم گره ی کور میزند.

*اگر در کتابی صور قبیحه داشت چه کنیم؟
حسابی نگاه کنید اما از زیر چشم.و استغفرالله بگویید.

بعد توبه کنید.و به یاد آن تصاویر کاری نکنید!اگر کردید توبه کنید.

*اگر جایی موسیقی ای که حکم گناه داشت پخش میشد...تکلیف چیست؟
اگر زن و مرد قاطی بودند...تیزی را در آرید سر همه را ببرید یا زنگ بزنید ۱۱۰ بیایند سر همه را ببرند.

اگر زنانه بود...صدایش را در نیاورید که یک مرتیکه هستید.

اگر مردانه بود ... بنشینید و ۲ انگشتی دست بزنید.

 

*در بلاد کفر حکم فرد مسلمان برای مبارزه با کفر چیست؟
نارنجک ببندد برود زیر هواپیما.

نارنجک ببندد برود سنده خانه!و بعد که کارش را کرد ضامن را بکشد.

نارنجک ببندد برود در استخر های مخلوط و پپرونی.

*خوبی؟
نه بدم...نارنجک میبندم به آپاندیست قاچ بخوری از وسط اگه یه بار دیگه شر و ور بپرسی.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:47  توسط dreamer 

استفرغ/یستفرغ/استفراغ!

*زندگی یک شوخی است.

بیشتر اوقات یک شوخی شهرستانی

و گاهی وقتها یک شوخی سرکارگری.

 

*اگر میبینید که مردم در یوم الله ۲۲ بهمن ماه

به خیابان میروند و راهپیمایی را میکنند...تعجب نکنید.

آنها ایرانی هستند و نمیدانند چه میکنند.

فقط برای راهپیمایی یک فاتحه بخوانید.

 

*چند سال پیش بود...

آن زمان ها فکر میکردم خدا میتواند کاری کند

او کاری نکرد.

این است که من هم دیگر فکرهای تخیلی نمیکنم.

 

*عجب ...مسعود ده نمکی و فیلمسازی از نوع کمدی؟
لابد سال بعد مصباح یزدی میرود سراغ آبزورد.

*ببینید...

این جشنواره را لابد کسانی دیده اند که در یوم الله رفته اند راهپیمایی کنند.پش طبیعیست که فیلم ده نمکی از نگاه آنان بیاید در لیست محبوب ترین ها.

اتوبوس شب و خون بازی بوق بزنند و مهرجویی ریزش مو بگیرد از فکر کردن به این نکته که آیا این سنتور است که مستهجن است یا تفکر القایی اینکه حجاب برتر چادر است ...و مونث برتر چادری؟

 

*اگر محرم است و سنتوری مورد موسیقیایی دارد...چرا سیمای جمهوری اسلامی ایران میتواند افسانه ی ۱۹۰۰ اثر جوزپه تورناتوره را پخش کند...و کک  تنبان هیچ کس از این مسلمانان شور حسینی دار را هم نگزد؟
ps:سیما میتواند....میکند!داداش!

ps2:اسلام در سینما در خطر میتواند باشد اما چون صدا و سیما گستردگی بیشتری دارد...!خطرش کمتر است.

*الان که اینها را مینویسم تلویزیون دارد شور و شوق مردمی را نشان میدهد...خیلی شور دارند...حسابی نمک مصرف کرده اند.

*ای دل اگر عاشقی...در طلب یار  باش!

کلمه ها و ترکیبات تازه:

ای:حرف اول الفبای انگلیسی...آن را اینطور نشان میدهند:A

دل:نوعی خال در ورق بازی...خال های دیگر عبارتند از:خاج یا گشنیز/خشت/پیک.

اگر:الف اول صوت آوای تعجب میباشد یعنی ا!و گر یعنی کچل.

اگر به طور کلی معنای ااااا کچل میدهد.

عاشق:این کلمه غلط تایپی داشته منظور قاشق بوده.که همه میدانند چیست.

در:ان است که خد ببوید نه آنکه در ساز بگوید!

طلب:آنچه معمولا همه در ایران از آدم دارند.

یار:نوعی داف!که مرامش بیشتر از سایر دفوف(جمع داف)میباشد و پتیاره نیست.

باش:این کلمه در قدیم گذشته ها بسیار مورد استفاده بود و در تاریخ ادبیات بارها کاربرد داشته...اما آگاهان معنای آن را به فراست درک نکرده اند.نمونه:آش/ماش/بیرون باش!/مواظب/خودت/باش!

*دریمر میرود که برود برای استفراغ.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 10:4  توسط dreamer 

یک داستان کوتاه و سه عدد (...)شعر که گفتن و سرودنشان تنها از من بر میآمد.

*داستان کوتاهی راجع به کلاغ(۲۵/۹/۸۵):

کلاغی در هوا پر میزد.

نازی ها او را گرفتند.

گفتند:سیاهپوست ها را میسوزانیم!

گفت:یا موسی من که سیاه پوست نیستم!

گفتند :و یهودیان را هم!

گفت:اما من یک یهودی جهان اولی و پول دارم!من فرانسوی و دوست صمیمی مادموازل کوکو شانل هستم هر چند او در  طی جنگ دوم جهانی اصلا به وجود نیامده بود!و این حماقت نویسنده ی این سطور را میرساند...اما صمیمیت ما تا حدی است که تنها جلوی بچه دار شدن را میگیریم و آلمانها دوستدار هنرمندانند!

گفتند:و فرانسوی ها را!

کلاغ قاطی کرد چون به آنها بیلاخ خارجی  ها را نشان داد....و گفت:به تخمی که دیشب خانمم از مقعدش در اورد و بعد باهاش نیمرو درست کردیم...بسوزانید!

*شعری از گربه ای که به طور مادر زادی انگلیسی بلد بود(۲۲/۹/۸۵): 

 

برفها آب میشود

آبها سهم من است.

آبها از چشم ها سهم من است.

چشم های ریزم

هستند مثل نخود.

هیز نیستند

بی خود!

روح تو صندلی نیست

تا شعرم...

در  آن نشست کند

یا حتی این روح تو

کوهی نیست تا شعرم...

چون کوهنورد خسته

میخ را در سنگش بست کند.

شعر من یک حرف است از این دل...

دلی که پوسیده...همچو یونجه در گل(gel)!

گل(gel) آبی

 گل(gel) سبز

 گلهای(gel) ریز و درشت!

آه خدایا کردم اشتباه...همچو یک اژدها!

منظور من از گل

گل(gol)بود!

گل(gol) آبی

کل(gol) سبز

گل (gol)های ریز و درشت!

اما گل(gol) نیست چیزی که

خواهمش در میان بگذارم با تو...

منظور من از گل(gol)همان پشگل بود(اینجا به من میگویی بیمزه ی دیوانه... این یک حدس است!)!

پشگل آبی و سبز

پشگل ریز و درشت

گرم و بدبو

وسط جاده های هراز.

که مواشین(جمع مکسر ماشین!)در آن

بسیار چوقند(چوق...اگر نمیدانید چوقیدن چیست همین الان صفحه را ببندید!) گاز!

خواهی  باز گویم که:

:((گاز آبی/گاز سبز /گازهای ریز و درشت؟؟))

تا تو اعصابت خورد شود؟

مثل آن ۳ گونی کود شود؟

اعصاب تو همین جور خورد است ای بانو!

همچو کودهای باغچه است ای بانو!

باغچه ای کز شدت خالی بودن مینامیدندش:((کچل باغ ها..))

انگار افتخاری در این تعبیر باشد مثل عبارت:((شاه چاق ها...)

یا king of the fatsو من در تمام دنیا و کهکشان هستم:king of the cats!

*خوشگله قاب(۱۹/۱۰/۸۵):

در درون این دل

هست ۱۰ ها پشگل

پشگل گرم و بدبو

شفت جون هسته ی آلبالو.

در درون این دل

میخرامد یاد شیرین صد نگاه

نگاه دشمنانم چون کاه

نگاه دختران خیره سر همچون چاه!

چاه تنگ و عمیقی که در آن

نیست به روی هر کفترش سفید بختی...

و نه حتی سیاه بختی!

این چاه قلب من است.

یا شاید

ادامه ی عنفوانم(عمرا بدانید عنفوان چیست و نخواهید هم فهمید!)

که شق و رق ایستاده

بر انفجار خزان و زمان

انفجار حسینیه ی ارشاد

انفجار مکان!

مورچگان خفته در سوراخ

میدهند به موریانه های تازیانه زن مولکولهای ذهنم بیلاخ!

مورچگان در جایجای قلبم جا دارند.

وای!

قلبم...مورمور شد!

در درون ذهنم میگذرد

لختم و پتیاره

زشت و مهیب

شنگی و شابی در من نیست

جان لنون(۱) و بابی(۲) در من نیست!

نیستم من شکیل(۳)

هستم من دکیل(۴)

میبندم بر دماغم دخیل...میخورم ۵ ازگیل...ازگیلهای شمران که در مزه ی آن پنجره ها رو به تجلی باز است...قاصد روزهای ابری داروگ کی میرسد باران...بارون میاد چرچر...علی ک.چیکه علی بوونه گیر...قاطی کرئم!میگفتم:...۵ ازگیل...ازگیل های شمران.

تنا ذهنم نشود مغشوش و اهمال کار.

همچو خافظ و سامپه(۵). چگوار(۶)

مغز و قلبم با هم تاب دارد

تاب!

آن ۲ را باید برد

پیش آهنگر تا ز آن سازد یک:

خوشگله قاب!

 

 

۱.جان لنون:خواننده آهنگساز شاعر و نابغه یگرئه بیتلز که کشتندش...شاعر اینجا این تعوهم را دارد که روز مارک دیوید چپمنی خواهد آمد و او را خوهاد کشت اما جون این امید را پر پر شده میداند دپ زده است.

۲.باب:همان باب دیلن که واقعا فقید است نه الکی.شاعر فکر میکند روح باب دیلن باید در او حلول میکرده ایت که نکرده است و باز هم دپ زده...علت عدم حلول شاید این است که باب هنوز نفس میکشد و جسمش روحش را احتیاجمند است.

۳.شکیل:اگر میخواهید راجع به شکیل اونیل بخوانید اینجا جایش نیست اینجا مقصود از شکیل سنگین و اند کلاس بوده است.

۴.دکیل:تغییر یافته ی دکل!شاعر فکر میکند به زمختی استالونه است.

۵.سامپه:کاریکاتوریست فرانسوی که شرط میبندم هیچ کدام نشناسیدش!
۶.چگوار:ببینید این همان چگواراست شاعر زمانی به او علاقه ی وافر داشت تا فکر کرد:اگر او زنده میماند...آیا دیکتاتور نمیشد؟

*کاج بلند(۷/۹/۸۵)

و خدایی که از این نزدیکی رفته

پیش آنها که در شمال تهران

میکنند زندگی

میشوند چاق و درشت

سرخ و تپل.

و من آزاده ی دور ز هر بندگی...

در ته سیاهای لیست بلند زندگی...

میشوم فال فروش.

فال حافظ فال گردو...میشوم غم فروش.

با زبان غمناک ماهیگیران دریاچه ی متروک

میفروشم به تو.

به تو که قلب و چشمت هر ۲

از طلای پاک وناب است بانو.

بانو بانو

من همانم که هستم بی مو!

من از ابرهای بلند آمدهام

ام ترکیب ابر بلند غلط است...میتوانست باشد:ابر سفید...ابر سیاه!

من از آنجا نیستم!

من فقط اسکیتر پیستم.

من خودم نمره ی بیستم!

و به زبان گنجشک ها گویم:

salut!

شاید آشنایی

دیر پایی

در کافه ژانتی با من اسپرسوی تلخ و سیاهی نوشیده باشد و حتی در پیت حلبی گوزیده باشد

و شاید مثل من یا تو لباسهای مارکدار و بیمارک پوشیده باشد!

اما...

من بی تو

مثل او هستم بی او

مثل تو هستم بی من!

باز اما:

اعتراف را بکنم که

من نیستم شاعر خوب

نیستم شاعر بد

نیستم شاعر قرن!

من باید بروم به سراغ خدا...

بشوم بالا نشین در تجریش

بکنم سر پا جیش.

تا از افکت ادرار من!

درختی سبز شود

بشود کاج بلند

و خدا برود در آن نزدیکی

پای آن کاج بلند!

 

*میدانم...من ریده ام به شعر نیمایی و نو و سپید و سیاه....بات فاک دت!خودتو عشق است!

من که همان اول تیتر زده ام اینها چه نام دارند که!چرا اذیتم میکنی آخه!

+ نوشته شده در  جمعه بیستم بهمن 1385ساعت 22:41  توسط dreamer 

چالوسنامه(سانسور شده)

*حتما روحیه ام به فاک رفته است که همه میگویند به این سفر بروم.

*۲ تی شرت خاکستری/یک مشکی/یک رکابی خاکستری/یک آستین بلند سرخ/پولیور سبز/پولیور مشکی/ باد گیر مشکی/۳ تا شورت ۳ تا جوراب میاندازم توی کیفم.جین مشکی ام را هم با پوتین میپوشم و آن کاپشن کشتی گیریه هم رویش!مسواک اسپری آسم و اسپری زیر بغل... ویتامین هام... شارژر..مالون میمیرد...سمفونی مردگان و عقاید یک دلقک را برمیدارم بعد جلیقه ی طوسی و پیراهن چهارخانه ام ...بعد یادم میآید شلوارکوتاهم را برنداشته ام... دیگر چیزی نمیخواهم...همه اش جا شد.کوله پشتی ام آبی است.

*در ترمینال غرب یک ساعتی معطل میشویم...یک دختری هم با مسئولین اتوموبیل کرایه دعوایش شده...به آنها گفته اینجا قانون جنگل حکم میراند.آنها بهشان بر خورده چون قانون جنگل را مختص حیوانات میدانند.من آن را مشترک بین حیوانات و انسانهایی که در جنگل زندگی میکنند میدانم.

*آقای پدر که معمولا نمیتواند رانندگی کند ما را به زور تا ترمینال برد.او باعث نگرانی من شده بود.وقتی سر انجام از تهران به سمت شمال حرکت کردیم اززنگ زدن به منزل ۲ قصد داشتم:۱.بگویم کی را افتادیم.۲.بپرسم سالم رسیدی؟

من و خانوم مادر همسفر بودیم و دیگر هیچ.

*آقای پدر همان وقت که زنگ زدم ...راجع به موضوعات مورد علاقه اش تحقیق و تفحص کرد:((دربست که نگرفتید؟یه وقت مادرت وسط نشیند!!؟؟چند تومن شد؟!مادر به خطاها!!!گران نگرفتند؟؟پول موبایلت زیاد میشودو خودت آن را خواهی داد!!....تق!))البته تق صدای آقای پدر نبود...اما جزیی لاینفک از مکالمه بود.

*راننده روی  کاپوت یک پرچم یا حسین سبز کشیده بود پیش خودم گفتم لابد تا خود چالوس نوحه خوانی داریم و چه حیف که زنجیر نیاورده ام تا ثواب کنم.

*یک دختر یبسی جلو نشسته بود و از بس یبس بود فکر میکرد ما دوست داریم روی ساکش بنشینیم...و آن را عقب-جایگاه ما!-گذاشته بود.ما دوست نداشتیم روی آن ساک بنشینیم...صندلی نرم تر بود.

*مرد بغل دستی من خیلی گرسنه بود و دهانش بوی کلاغی که از گرسنگی مرده بود میداد.

*راننده تا خود کرج ترجیح میداد تا به نوحه های رادیو گوش کنیم...من و خانوم مادر هر ازچند گاهی یا نگاهی حاکی از همدردی به هم میانداختیم یا آهی حاکی از همدردی میکشیدیم.

*تا خود کرج علاوه بر نگاه کردن و آه کشیدن مفید هم بودیم.خانم مادر تخمه میشکاند و من هم تحمل بوی دهان بغل دستی را وظیفه ای میدانستم که پروردگار روی دوشم نهاده و خوشحال بودم که با فرو دادن تمام این بوها مادرم را از این بخارات اسیدی مصون نگاه میدارم...ودر ضمن این ماموریت خطرناک مواظب بودم بوها کاملا از طریق بینی جذب شوند و وارد دهانم نشوند و نمیرم.

*ما تا زور آباد نوحه گوش دادیم!

*خانوم مادر میگوید بابا جون-پدر بزرگم -مهمان است.منظورش این است که او رفتنی است. و من این را با فراستم درنیافتم چون دریافتنش فراست چندانی طلب نمیکند.

*راننده تصمیم میگیرد نوحه گوش ندهیم و آهنگهای ایران موزیکی از نوع غمگین گوش بدهیم لا مصب یه پا صفار هرندی است برای خودش.

*من البته هیچ گاه انتظار نداشتم که در جاده چالوس سوار بر ماشین کرایه ردیوهد گوش فرا دهم...اما انتظار هم ندارم وقتی در همه جا/ در خانه /در خیابان/ در منزل دوستان/ در کافی شاپ ها /در سفره خانه ها /در موبایل دوستان و....از دست ایران موزیک در میروم....مرا در اتوموبیلی که در آن بی اراده ام خفتم کند!

*از حق نگذریم بعضی جاها بعضی آهنگها بوی هنر و ادبیات میداد!مثلا آهنگی بود که خیلی خوب شروع میشد اینطور:((من یه کاجم کاری به بهار ندارم...))که خیلی ترمال تموم شد!

*راننده در یک رستوران نگاه داشت... و من دعا کردمش ... بغل دستی باید چیزی میخورد!

*در طول جاده یاد حرف کابوس وار olice افتاده بودم که:((اگر جاده تمام نشود چه؟))که البته حرف غلطی است..ماشین میتواند بایستد و ادعا کند که اینجا مقصد من-یعنی ماشین- است!و کابوس هم بی کابوس!هر کجا میتواند مقصد باشد.

*راننده به خانوم مادر میگوید:من وینستون دارم ها!

او در پاسخ میگوید:من به این عادت دارم.

((این))=بهمن کوچیک.

((این)) زمانهایی مارلبورو سفید بوده...زمانهایی کنت قرمز بوده و حالا شده بهمن کوچیک.

این چرخه ی تناقص است دیگر......نیست؟چون من مطمئنم که چرخه ی تکامل نیست.

*راننده اگر راننده نمیشد شانس این را داشت که هواشناس شود!

*راننده یا با بغل دستی که دیگر دهانش بو نمیدهد صحبت میکند...یا با پلیس ها به زبان اشاره...یا با رانندگان دیگر به زبان اشاره و یا با خودش به زبان اشاره...شاید هم میتوانست زبان اشاره شناس شود.

*بابا جون قدر نخودچی شده است...یک نخود چی بد اخلاق!

*عکس آخرین نوه روی میزش است.

خوشه/نازک/دریمر/صدرا/بنیامین/یاسمین/وارش.

و فقط عکس همین آخری!که خانواده ی مافیاییاند و زمین خوار هم هستند !

*احساس میکنم یک سایه ی بدبختی روی این خانواده افتاده و تا وقتی تار و مارمان نکند از بین نمیرود.خانواده ای که هنوز به اشرافیتشان که مدت هاست دود شده رفته هوا مینازند....و وقتی آدم به چیزی که ندارد بنازد معمولا میبازد.

*یک تکه زمین است که تازه قرار است بین چند نفر تقسیم شود و نوه ها جز آخری-چون هنوز نمیفهمد!-بهش چشم داریم البته والدینمان و زمینخوارها را هم حساب کنید....همه مان نقشه ها کشیده ایم.

*این نقشه ها همه به باد میروند.چون برای ما هستند.نقشه های ما از همان اول که کشیده میشوند به باد میرود شاید هم به فاک میرود...این یک موضوع ارثی است.ارث معمولا اینجور جاها کار میکند.

*ارثی که از فوت عزیز (مادر بزرگم...من ۷ ساله بودم)گریبانگیر ما شده  و با فوت همه ی ما احتمالا از بین خواهد رفت.

*بچه که بودم در خانه ی درندشت باباجون ماشین بازی و دزد پلیس بازی میکردیم.نازک به من میگفت کف دستت برق میزند...توی شالیزارها سنگ میانداختیم.غورباقه میگرفتیم...و من در راه مرز از سوراخ ها میترسیدم نکند مارها بیایند...مرز راه بین شالی زار ها بود.من توی دستشویی عنکبوت های پادراز نازک اندام را با شیلنگ خیس میکردم و شاید این اولین اخساسات سادیسمی من بود.

*مردم چالوس بی فرهنگ بی تمدن و احمقند...توی چشمانت زل میزنند...البته اگر چشم داشته باشی...دسته های عزاداری هم فت و فراوان ریخته.

*ابدا سرد نیست.اما حتما نباید سرد باشد تا احساس کنید لباس کم آورده اید.

*با اینکه هیچ کاری نیست تا انجام دهم ....  کتاب هم نمیخوانم و حوصله ام هم سر نمیرود.همه ی این ها موقتی است باید نفس کشید.

*میروم خیر سرم از همان زمین کذایی عکس میگیرم.بیغوله ایست(نامردی نکنم...بیغوله نیست!)کوچک است اما ...۷۰۰ متر است...قیمتی هم که ندارد...نصف هم که میشود....حالا اگر برای کس دیگری بود متری ۱ میلیون قیمت داشت....تمام قضیه این است که برای ماست!

*این سگ نگهبان به طرز ترسناکی سیاه است و چشمان قهوه ای دارد...شاید در زندگی قبلیش-اگر زندگی قبلی وجود خارجی میداشت!-یک جنگجوی افسانه ای بوده.زندگی او هم رنج آور و پر تاسف است شاید به خاطر ما...و این ارث غیر قابل انتقال به غیرمان.پایش رفته در تله تله هم مثل چرخ گوشت عمل کرده بدجوری میلند...آخه یکی نیست بگوید سگ خر تو تو باغ همسایه جه میکنی!

*هوای آفتابی را ول کردم و در ابر رفتم سراغ دریا که سربی رنگ بود.

*برای پاک کردن دریای خزر به یک دریای دیگر پر از وایتکس احتیاج است.

*یک زاعچه دیدم ...در تهران وجود ندارد یا من ندیده ام...امیدوارم برایم خوش شانسی بیاورد در حد از بین بردن میراث.

*دایی زمین خوار را هم دیدم....یک تخته اش کم است...خیلی هم مذهبی شده...هنوز خوش قیافه است...اگر اینقدر مذهبی نشده بود لابد الکلی میشد...((آخری)) هم انگار از کون مادرش افتاده بیرون.

*بقیه اش هم برگشت است به تهران که جالب نیست و حال و حول ندارم ...میخواهم بروم خرید.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 15:49  توسط dreamer  | 

خنده کن خنده قشنگه!خنده سهم دلپلنگه!

* در کردستان  روی تابلوی تبلیغاتی خواندم که:به کتابهای نخوانده تان فکر کنید و خیلی مشعوف بودم....۱ ساعت بعد در همت یک آگهی تبلیغاتی بزرگ به من میگفت:ما به شما ایمنی و سلامت میدهیم.عکس یک پژو ۴۰۵ انداخته بود همان ها که خود به خود آتیش میگیرند و باربکیو متحرک هستند....هیچ قاتلی به اندازه ی ۴۰۵ اینقدر محبوب نبوده!

 

ps:خب حالا بخندیم!؟؟؟(من خودمو گذاشتم جای شما اینجا!)

ps:نه نخندین!لخت شین سینه بزنین!(من اینجا جای خودم بودم و جواب آدمای پر رو رو دادم!هار هار هار!)

*-عزیزم موافقی بچه دار بشیم...؟
- نه عزیزم...هنوز زوده...

-فردا چی؟ فردا بچه دار بشیم؟

-آره فردا خوبه!

*به به هوا هوای انقلابه...اصلا آدم عاشق میشه...به به...واقعا چه قدر خوب شد که شاه جنایتخوار با اون همسرش فرار کرد رفت ...خدایا تو چقدر خوبی چرا آخه انقدر ما رو خجالت دادی .مرسی که ما ولایت فقیهی هستیم...مرسی که ما توامان جمهوری هستیم اسلامی هم هستیم...مرسی که ما مجمع تشخیص مصلحت نظام داریم...مرسی به خاطر کوسه ها...مرسی که ما مجلس شورای اسلامی داریم...از شورای نگهبان که هر چی بگم کم گفتم...از خبرگان که واقعا زحمت میکشن...مرسی به خاطر محمود طلا!

حاج خدا!خیلی مخلصیم یه کرمی کن...این محمود جون پاش برسه اون ور بچه های لورا بوشو یتیم تحویل جامعه ی متحجر آمریکا بده ...آخه میدونی اونا که کمیته ی امداد ندارن...حتم دارم که بد بخت میشن و رو به فحشا میارن!که بهتر! ان شا الله گردنشونو آقا بزنه!

خدا جان تو رو به حق ۵ تن و ۱۴ معصوم و ۱۲۴ هزار تا پیغمبری که داری یه کاری کن کل دنیا مث ایران گلستان شه!چقدر مردم دنیا تو جهل بمونن آخه؟حیف نیست...خدایا یه کاری کن صادرات آخوند داشته باشیم...مردم دنیا برن تو راه راست...

خدایا مفسدین فی الارض رو مثل این دریمر سقط کن!!

من دلم واسه مردم دنیا کبابه آخه...!آخه چرا اونا نباید  نسیم تحقق دولت اسلامی رو حس کنن؟؟؟این تعبیضایی که تو میزاری باعث میشه شک میکنم به وجودت یه موقع ها!!!

خب خدا جون دیر وقته  من باید زود بخوابم صبح سر نماز میبینمت!فی امان انت!

*انفجار ما انقلاب نور بود!

*-دربست...

-کجا میری؟

-میدان انفجار نور!

*کلمه ها و ترکیبات تازه و نه چندان تازه و کهنه و پوشک ـ بچه پنبه ریز...پنپرز:

خواهر:زن/در قدیم خانم

برادر:آقا

انرژی هسته ای:حق مسلم ما

حجاب :زینت زن

ریش و پشم:زینت مرد

گوشوار:زینت منسوخ

کوسه:یک نوع ماهی که باید در آب باشد ...اما به تازگی یعنی طی این ۳۰ سال در خشکی هم دیده شده.

محمود:واتو واتو...اعجاب انگیز...دلربا...فتان.محو کننده ی اسراییل

انقلاب ما:انفجار نور!

 

*اینجا هنوز گوسفند را پهن زمین میکنند...با کارد گلویش را پاره میکنند.

اینجا هنوز زنها روی سرشان پارچه میاندازند انگار مویشان بیماری زا باشد.

اینجا مردم سینه میزنند...عاشق عزاداریند....

 

نه سینه میزنم..نه به موی کسی حساسم و نه گلوی گوسفندی را با کارد میبرم تا بجه ها روی زمین خونی فوتبال بازی کنند...مسایل را هم با هم قاطی نمیکنم!این رسم عاشقان زندگی است نه عاشقان عزاداری و مرگ و میر!

*آگهی بازرگانی مگسی:

مگس اولی:وزوز هوا چه سرده وزوزو سرما خورده!

مگس دومی:وز وز نازنینم وزوزشو نبرده!

مگس اولی:وزوز دوباره امسال وزوزو برف آورده!

مگس دومی:وز وز وز چه سرده!وز وز وز چه سرده!

مگس کارگردان:کات ...خیلی حساتون وزوزی بود...دوباره میگیریم.میشمرم:وز- دو -وز!اکشن!

(در صفحه ی تلویزیون نمایش داده میشود:وزوزوی ایران شرق!)

 

*آگهی بازرکانی کرگدنی:

کرگدن اولی:...

کرگدن دومی:... ... ...!

کرگدن سومی:... ... ... ... !

(روی صفحه ی تلویزیون مینویسد:از کی تا حالا!؟)

ps:خب من نمیدانم صدای کرگدن چه جوری است!!

آگهی بازرگانی سگی:

سگ اولی:واق!باید جلسه تشکیل بدیم!

سگ دومی:هاپ هاپ هاپ هاپ  هاپ!

(در صفحه تلویزیون این نوشته نشان دارده میشود:یک شادی غیر منتظره!)

+ نوشته شده در  شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 22:8  توسط dreamer  | 

such a beautifull disaster

*چه گوارا زنده میماند....و یک دیکتاتور داشتیم که هزار و یک جور مرض گرفته بود و مردم دعا میکردند بمیرد...احتمالا هم مردم بولیوی!

*من-ابرهای باران افزا!ببارید ببارید و من را بشورید...ببارید و من را ببرید...ببارید!
ابرها-ابرهای باران افزا یعنی چه احمق؟آخه تو که اینقدر ادعایت میشود...باید بگویی باران افزا؟

من-...(خجل و سرگردان وخموش!)

*دریمر ارایه میکند:((شیوه های خودکشی جوری که برای آدم سخت نباشد))

۱.میروید وسط خیابان داد میزنید:زنده باد دموکراسی! مرگ بر جمهوری اسلامی!آنها شما را میگیرند(کیا؟)تا میخورید میزنند...بعد انتقال میدهند به زندان  باز تا میخورید میزنندتان...بعد در دادگاه چند بار قاضی مرتضوی تلفن را روی سرتان خورد میکند و تا میخورید میزندتان! توسط چند باز پرس مورد تجاوز قرار میگیرید و تا میخورید میزنندتان!...پرونده تان جهانی میشود...دکتر میاید تا سر و صداهای مردم جهان بخوابد...اما از دستش در میرود و دندان هایتان را خورد میکند و تا میخورید میزندتان! و اشتباها به شما اسید تزریق میکند.البته هنوز وقتش نیست بمیرید...بعد از ۲ سال اعتصاب غذا ...وقتی آمریکا ایران را موشک باران میکند یک موشک اشتباها به زندان میخورد و میمیرید.بعد سربازان آمریکایی شما را پیدا میکنند جسدتان را با کس دیگری اشتباه میگیرند(چون شما پر از ریش و پشمید!) و تا میخورید میزنندتان!میروید به قعر جهنم چون خود کشی کرده اید...شب اول قبر نکیر و منکر تا میخورید میزنندتان و بعد شیطان به همراه دستیارانش یک سابات تشکیل داده و باز هم تا میخورید میزنندتان!

۲.یک چاقوی میوه خوری بردارید از اینها که به درد کشتن مورچه میخورد... اگر از الان شروع کنید با دست راستتان چاقو را بگیرید و دست چپتان را خرت خرت ببرید ان شا الله تا ۱۷ ساعت بعد...موفق به بریدن رگ میشوید!

۳.یک راه بسیار مطمئن برای زنده ماندن اگر تنها قصد جلب توجه دارید:صدها قرص را با هم بخورید...البته اگر شانس داشته باشید تا با این وضع مملکت آب قطع نباشد چون ممکن است آن همه قرص خفه تان کند٬پس یخچالتان را پر از آب کنید...و به انتظار بنشینید که چقدر همه با شما مهربان خواهند شد.

۴. میپرید جلوی اتوبوس راننده ی اتوبوس شما را میبیند ترمز میگیرد و شما زیر اتوبوس نمیروید...اما راننده ی عصبانی با یک زنجیر به پایین میآید و شما را سیاه و کبود میکند و بعد در حالی که شما التماس میکنید :گه خوردم....قمه اش را به شکمتان فرو میکند!بعد در حالی که ضنجه موره میزنید که آی خون خون!او به شما تجاوز کرده و شما به زیر راننده ی اتوبوس میروید...به جای اینکه زیر اتوبوس بروید  چند روز بعد ماموران شهرداری شما را پیدا کرده به اورژانس زنگ میزنند و اورژانسی ها نمیدانند که نباید کسی که گردنش شکسته را تکان دهند...و ان الله و انا الیه راجعون.

۵.اگر اسکی نمیکنید بروید به پیستی چیزی...یک اسنو برد کرایه کنید کمرتان که شکست ماموران امداد گر خود وظیفه ی کشتن شما را قبول مینمایند!

۶.صبر کنید چند سال... تا بزرگتر شوید...ازدواج کنید...بچه دار شوید آنوقت بچه تان را زور کنید تا دانشگاه آزاد قبول شود....دانشگاه شما را به سکته میدهد!

۷.اگر مونث هستید شلوار برمودا بپوشید اگر افاغنه ی مقیم مرکز بهتان تجاوز نکردند حتما اماکن!!شما را در مکانی چون کافی شاپ یا خانه تان گیر میندازد میبرد پیش قاضی مرتضوی...او تلفن روی سرتان خورد میکند...و شما که انتظار تجاوز داشتید سکته میکنید!

۸.هیچ کاری ندارد...میروید حومه ی تهران تاکسی در بست میگیرید اینقدر حرفه ای میکشندتان که خودتان هم باورتان نشود.

۹.اگر آرزوی پرواز بی هواپیما دارید اکس بزنید....احتمالا آن موقع خیال میکنید میتوانید بال بزنید...میروید آن بالا و خوابتان میبرد سر پشت بوم....از خواب که بیدار شدید...اثر اکستازی رفته به خود میگویید من این بالا چه گهی میخورم؟اما چون گه خاصی نمیخورید ناگهان به پایین نگاه میکنید میترسید و می افتید...اما نمیمیرید...پاهایتان بی حس شده قطع نخاغ هستید...دارید خود را با مشقت به سمت پیاده رو میکشید دستانتان خون افتاده و نفس نفس میزنید که همان راننده ی اتوبوس دیگر بی خیال ترمز گرفتن میشود و به فاک میروید!

۱۰.قرص برنج تهیه کرده در ۷ سوراخ قایم کنید تا موقع مقتضی...در موقع مقتضی یادتان میرود که کجا گذاشته ایدشان...خیس عرق میشوید....اصلا از خیرش میگذرید چند سال بعد مادرتان آنهارا باآدولت کلد اشتباه میگیرد یک ساعت دعوا میکند که جرا آنها را از جلدش در آورده اید بهد آنها را با آب شرتقال به خوردتان میدهد....و شما هنوز نمیدانید قرص برنجهایتان را کجا قایم کردید.

۱۱.زحمت بکشید تا بازیگر محبوب و معروفی شوید به دوست پسرتان بگویید بیایید یک فیلم درست کنیم که خیلی هنری باشد...هنری به این معنا که پر از صحنه های سکسی باشد....بعد از طی مراحل ویژه مثل:دادگاهی شدن...ممنوع التصویر شدن...خورد شدن تلفن روی سرتان توسط قاضی مرتضوی!و آشنایی با چند راننده اتوبوس که زنجیر میکشند و به فاک میدهند ....شما نفس کشیدن از یادتان میرود.

۱۲.کافی است بروید ته نیاوران صبر کنید برف بیاید ...بعد که یخبندان شد...ماشین را خلاص کرده...و بروید به آغوش اسلام.

*میدانستید با پوشیدن قرمز خصوصا در این روزها میتوانید گاو به دورتان جمع کنید؟

*میتوانید گاوها یی که در بالا جمع میشوند را بدوشید و کلسیم بزنید به زخم!

*دارم خراب میشوم یکی مرا بگذارد در یخچال!

such a beautifull disaster!!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 18:8  توسط dreamer  | 

پرسش نامه را به دقت پرکنید و جواب ها را با خودتان مرور کنید.

*۱.آیا میدانید مفهوم عینی به فاک رفتن چیست؟

الف.نه نمیدانیم  ب.یعنی زندگی کردن در شهید پرور ترین سرزمین دنیا

ج.یعنی پرواز با هما(هواپیمایی ملی)  د.برویم جردن لب خیابان بایستیم تا ما را بلند کرده و سپس فاک بنمایند.

۲.دستکش چیست؟

الف.یک نوع فحش "ک" دار میباشد و معنی آن بد می باشد.

ب.کسی که دست را میکشد.

ج.کشی که دست است.

د.دستی که کش است.

۳.آیا یهودای اسخریوطی به مسیح خیانت کرد؟

الف.خیر.یهودای اسخریوطی مادر مسیح را...!

ب.خیر.این مسیح بود که به یهودا خیانت کرد و با مریم مجدلیه رو هم ریخت.

ج.بله.یهودای اسخریوطی بود که مسیح را کرد.

د.بله.یهودای اسخریوطی از عوامل منافقین کور دل...کور چشم...کور کش!بوده و در یک بمب گذاری باعث به شهادت رسیدن...شهید عیسی مریم زاده شد.

۴.تا به حال دریمر را دیده اید؟او چه مشخصاتی دارد؟

الف.بله دیده ایم.چه خوب است...دیدنش!چه خوب است موندنش! چه خوب است پاک کنیم غبارو از تنش!

ب.دیده ایم پدر سوخته را.ریشش را زیاد کند بهتر است.

ج.دیده ایم.خود شیفته است...دمدمی است...فکر میکند با مزه است اما خل وضع است.

د.ندیده ایم.نصف عمرمان بر فناست.

۵.فرنچ کیس.مناسب ترین گزینه را انتخاب نمایید.(خواهران)

الف.من به طور معمول فرنچ کیس دارم.جلوی آینه.

ب.همه چیز خوب است به شرط آنکه بوی پیاز برادری که مشغول ماست بلند نشود.

ج.همه چیز خوب است به شرطی که چیزهای دیگری از آن برادر که ذکرش در بالا رفت بلند نشود!

د.به شرط گاز نگرفتن زبان ...این عمل عمل خوشایندیست و در روایات اشاره شده است که:ان الله یحب الفرنچ کیسرها!

۵.فرنچ کیس.مناسب ترین گزینه را انتخاب کنید.(برادران)

الف.به شرطی که سیبیل های طرف پاکسازی شده باشد...خودم به اندازه ی کافی سیبیل دارم که نسبت به مال او چشم و دل سیر باشم!

ب.به شرطی که برق لبش کم باشد...دفعه ی پیش اسهال خونی گرفتم.

ج.اگر اجازه بدهند وسطش نفس بکشیم خوب است.

د.دیگر هر چقدر دندان هایم به دندانهای پر کرده اش خوردند کافی است...حد اقل بدون فرنچ کیس خیالبافی های بی مورد نشدنی نمیکنم.

۶.آیا شما در محرم سینه میزنید؟

الف.هم سینه میزنیم هم رون!

ب.بله در روایات آمده است که مازوخیست باشید.

ج.سوال مفهوم نیست....گفته نشده سینه ی چه کسی را میزنیم!
د.ما سینه نمیزنیم سینه هامان پشم دارد...ما تیغ میزنیم!

۷.آیا شما اسکی میکنید؟

الف.اگر آن طرف ها ویلایی باشد و ژیلایی...چرا که نه؟

ب.من اسنو برد را بیشتر دوست دارم...قیافه اش بهتر است.

ج.اسکی نمیکنم چون...بی کلاس است و فقط گل کوچیک!

د.این ورزش اسلامی است در روایات آمده است که اسکی کنید و به زنانتان و کنیزانتان اسکی یاد بدهید...و جای دیگری آمده:اسکی ۷۳ خاصیت دارد که یکیش برای خداست و ما بقی در یوم الحشر معلوم میگردد!

۸.آیا سر پا میشاشید؟

الف.خیر سر دست میشاشم.

ب.خیر من "خواهر" هستم و ترجیح میدهم بنشینم.

ج.حوابیده میشاشم!
د.در روایات آمده است که مانند اسب نباشید و بنشینید!و جای دیگری هم آمده که همانا کافران سنگ کلیه گرفتند و مردند.جای دیگری آمده :اگر راست میگویید سر پا برینید!

۹.آیا تا به حال sex داشته اید؟

الف.خیر .بنده مجرد هستم و نه تنها sex ندارم بلکه sex مرا دارد!

ب.بله یک سکس تریر داشتم اما بعدا با یک ژرمن شپرد طاق زدم!

ج.چند بار به من تجاوز به عنف شده...البته من راضی بودم!

د.چندین بار سکس داشتم...در زندان.پیشنهادم این است که به زندانی ها واجبی بدهند...خود کشی نمیکنیم به خدا!

۱۰.به خدا اعتقاد دارید؟

الف.نداریم.او به ما اعتقاد دارد مگر؟

ب.در روایات آمده است که خداوند مهم است البته بعد از امامان و  و امام زاده ها...و چند امام دیگر.

ج.من از زندگی اوشین درس میگیرم!

د.من اعتقاد دارم.مگر چاره ی دیگری دارم؟

 

*کتاب همنوایی شبانه ی ارکستر چوبها.....بهترین رمان ایرانیست که در این چند ساله خواندم...نشر ورجاوند از نویسنده ی نابغه ای به نام:رضا قاسمی.

*این امتحان ها دارد به من تجاوز به عنف میکند.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم دی 1385ساعت 16:9  توسط dreamer  | 

بیایید در برابر باد برهنه شویم...او هیز نیست...و سبک است.

*برهنه در برابر باد ایستاده ای...تا به باد بدهی؟

 

*من یکی دیگر خر نمیشوم...همین گاوی که هستم خیلی هم خوب است...شاید چون کره خر فحش شایع تری است نسبت به گوساله.

 

*حالا کی خواست بیاید توی ایکبیری پولکی را بگیرد...اگر همه مثل تو بودند...گی میشدم .

 

*مشترکین عزیز ۲۰ دی موبایلهایشان را خاموش کنند تا به مخابرات ضربه بزنیم!

نماز گزاران عزیز بیایید ۲۰ دی نماز نخوانیم تا به خدا ضزبه ی مهلک بزنیم!

دانشجویان عزیز بیایید ۲۰ دی شب نخوابیم تا به خودمان ضزبه بزنیم!

داروخانه های عزیز لطفا ۲۰ دی به کسی کاندوم نفروشید تا به تنظیم خانواده ضربه بزنیم!

مرغ های عزیز...لطفا ۲۰ دی تخم نگذارید تا به تخم خورندگان ضربه بزنیم!

پتیاره های عزیز بیایید ۲۰ دی را تعطیل کنید تا به این مردهای محشر(mohashsher!l)ضربه بزنیم!

آقای احمدی نژاد ۲۰ دی برای همه ی مردم جهان نامه بنویسید و آنها را با این ضرایب داغان کنید!

بیایید ۲۰ دی نرینیم!تا به سوسکها ضربه بزنیم.

بیایید ضربه بزنیم دیگر لعنتی ها!

بیایید در ۲۰ دی فریاد بزنیم:انرژی هسته ای حق مسلم ماست و به دنیا ضربه بزنیم.

بیایید در ۲۰ دی به کسانی که برهنه در برابر باد میایستند تجاوز به عنف کنیم تا به باد ضربه بزنیم.

در ۲۰ دی این وبلاگ را تحریم کنید و به نویسنده ی دیوانه ی آن ضربه بزنید.

 

*-دکتر جون...حالم خیلی بده..

-به درک اسفل!

-نا سلامتی شما دکتری...

-خوبه که اینو میدونی...خودمم میخواستم قبل از اینکه حرف بزنی بهت بگم من در مورد اجنه یا یهودای اسخریوطی یا مسیح مصلوب هیچ کمکی نمیتونم بهت کنم...من دکترم نه رمال.

-آقای دکتر رمال ها هیچ از اجنه و یهودای اسخریوطی سر در نمیاورند...آنها رمالند...آنها آینده را پیشبینی میکنند و میگویند که ممکن است چه پیش آید...و از این قبیل.

-برایم مهم نیست که آنها چه گهی میخورند!

-عکسهای کیارستمی را دیده اید...؟

-نه...و نمیخواهم بدانم که عکسهای کیارستمی اسم یک بختک مادر به خطاست که حوالی تخت خوابت زندگی میکند!

-آقای دکتر شما خوب نیستید...عکسهای کیارستمی که اسم خاص نیست...یک ترکیب اضافیست.

-تنها چیز اضافی در اینجا تو هستی دریمر...تو نه تنها یک تر کیب اضافی هستی بلکه یک بد ترکیب اضافی هم هستی...از وقتی مریض من شدی ریزش مو گرفتم!!!

-من خودم قبل از اینکه مریض شما شوم ریزش مو گرفته بودم...و مطمئنم این یک بیماری مسری نیست...در حقیقت این بیماری ارثیست!

-به من درس نده...دریمر دردت چیست؟

-قرار است تحریم شویم...برای همان قضیه ی هسته ای.

-این درد توست؟

-این درد من است... اگر تحریم شویم...یعنی از در خانه تا ونک باید بیش از ۳۵۰ تومان بدهم...یعنی نان سنگک میشود...۵۰۰ تومان...روغن زیتون گیر نمی آید و نیمروهایم بد مزه میشود...احتمال میدهم شکلات نوتلا را در بازار سیاه خرید و فروش کنند.

-خیلی شکم پرستی.

-تصحیح کنم...از خوردن لذت میبرم و چرا نبرم؟وقتی میتوانم.

-خب دیگه؟؟

-من هیچ وقت نخواهم توانست نویسنده شوم چون نوشته هایم به نوعی تبلیغیست برای آیستوکراسی و مورد خوشایند طبقه ی بورژوا...در زمان تحریم قکر میکنم...دولت به شدت سرکوبگر این نوع عقاید باشد..

-این تویی که این طور فکر میکنی...تو خود شیفتگی داری...همان نارسیسم!کی به چرندیاتت اهمیت میدهد؟هان؟وقت من را هم هدر میدهی یعنب تنها مشکل تو برای نویسنده شدن این است؟

-نه این تنها مشکل نیست...اما عمده ترینشان است چون همان اول که میخواهم بنویسم میفهمم که جلویش گرفته خواهد شد جز همه ی اینها....من دیگر خسته شده ام...دکتر...حاضرم بهت ۳۵ هزار تومن بدهم....و تو من را خلاص کنی!

-این همه ی پولیست که داری؟

-این همه ی پولیست که دارم...و چون همه ی داراییم را دارم میبخشم این طور نتیجه گیری کن که مرد سخاوتمندیم!

-دنیا را از شرت خلاص کنم؟برای من سودی ندارد...

-برای من هم سودی ندارد اما این بزرگترین تنوعیست که میتواند در زندگی یک فرد ایجاد شود ...هر چه زودتر بهتر.

-چرا بهتر.

-دارم باکره از دنیا میرم اگه که بکارت تنها برای زنان نبود.به جر ئت میتونم بگم از مریم عذرا مقدس ترم.

-دریمر تو روان گردان استفاده میکنی؟

-بعضی وقتا...

-لطفا پس از استفاده ی اونا اینجا نیا...چون خودت تبدیل میشی به یک روانگردان متحرک!

 

*کسانی که تمایل به نوشتن وبلاگ جمعی دارند با من تماس میگیرند آیا؟

*چقدر حرف زدم...کف کردم.

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم دی 1385ساعت 10:21  توسط dreamer  | 

یلدا بازی.

۵ تا اعتراف میکنم و ۵ نفر را دعوت میکنم...تا آنها هم ۵  اعتراف بکنند و بعدنفر را دعوت بکنند.دعوت کردن این روزها باب شده. بیچاره دعوت.و این هم ۵ نکته که احتمالا شما نمیدانید...این ۲ نفر من را به بازی دعوت کرده بودند.Iranian Idiot وشیوا

*من از تراشیدن ریش بدم میاید...و موهای صورتم را دیر به دیر میتراشم...اما از تراشیدن زیر بغل و ملحقات لذت میبرم .لذت وافر.و بیشتر هم ملحقات!

*شما نمیدانستید که چقدر دوست دارم نباشم...نمیدانستید و نمیتوانید که متصور شوید.

*بچه که بودم محتویات بینی ام را علنی  میخوردم تا پشت دستی خوردم...و بعد یاد گرفتم که اینکار باید در خفا انجام شود.

*خیلی دلم میخواست آنقدر پول داشتم تا به این دولت رشوه بدهم که مادر ملت را ول کنند...اما ندارم...آنها هم نه تنها مادر را ول نمیکنند خواهر را هم ضمیمه کرده اند.

*روابطم نا پایدار است اینگونه به نظر میرسد که من ثبات ندارم...اما همه ی آن چیزی که ندارم شرایط مناسب است...و اینکه دخترکان پولت را دوست دارند...پولی که نداری...که اگر داشتی به دولت رشوه میدادی!

 

و اما ۵ پیشنهاد من:

گلنار 

بلانش

پیاز بانو

ت ب

م.ق

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 15:59  توسط dreamer  | 

* انصار مال در قیامت قیامت است خدا آن بالا دارد می خندد. جبرییل اسم ها را می نویسد . میکاییل ترومپت می زند .وودی آلن که خود ساکسیفونیست است ایرادهایش را به او گوشزد می کند و میکاییل که از خود اختیاری ندارد می پذیرد. عزراییل پشت آمبولانس حمل اجساد نشسته و اسرافیل هم از میکاییل ترومپتش را طلب می کند. باب دیلن دارد بر در بهشت می کوبد غافل از اینکه خدا آن بالا دارد می خندد ! شیطان دارد غر می زند می گوید : از اول هم هیچ نظم و ترتیبی تو کار نبود ... هاشمی رفسنجانی ریش درآورده و تعجب کرده ! احمدی نژاد هم شعور پیدا کرده و تعجب کرده ! Dreamer دیگر می داند که محبت یعنی چه ! قدر دوست داشتن را می فهمد . تو هم که نویسنده ی معروفی شدی درباره ی رمان نا تمامت برای طرفدارانت سخنرانی می کنی . رمان تازه ات : پشه ی خوشبختی گربه قهرمان را خام خام خورد ! خلاصه که قیامت است . خدا آن بالا نیست و نمی ختدد. همه می گردند دنبالش...اما او آمده پایین سوار ماتیزش است . بهش می گویم : give me 5' ! و او هم می زند قدش ! باب دیلن دستش خونریزی کرده و می رود بیمارستانی چیزی پیدا کند . جان لنون هم زنده شده و با قاتلش دیوید چپمن راجع به علت قتل سوال می پرسد . محمد رضا شاه و کوروش هم با هم حرف می زنند ! همه منتظر افتتاحیه هستند . افتتاحیه در استادیوم بهشت قرار است که اجرا شود . برنامه با آهنگ waiting 4 to night با اجرای جنیفر لوپز آغاز می شود ...من پیش باب دیلن نشسته ام و دارم می گویم درست است که تو را خیلی دوست دارم اما به باسن جنیفر لوپز هم علاقه دارم . او بهش بر می خورد می گوید : من را با باسن این gg مقایسه می کنی ؟!!! ناگهان کسی می زند پشتم . انصار مال است . می گوید می خواهد درس بدهد و بعد درس بپرسد بعد هم حسابی خسته ام کند تا خوابم ببرد ...

انصار مال:( ج م ا ل ا ن ص ا ر ی) استاد تاریخ و فرهنج!!!!!!  85/7/29

*ببینید...اینها هم از دفتر اولیس است...خودم نوشته ام حق میدهم بهتان گنگ باشد و خیلی چیزهایش را نفهمید اما باز هم میگویم قرار نیست که همه چیز توسط همه کس فهمیده شود....چون دنیا کمی هم به رمز و راز احتیاج دارد...... همه تان را دوست میدارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 20:45  توسط dreamer  | 

داستانی راجع به خانواده ی اشراف زاده من ...

 

*نور محمد کارگر افغانی و به جز آن یک دوست صمیمی وفادار برای من بود .

وقتی قناری اسب کهربایی رنگم را تیمار کرد به نزدم آورد و گفت:امیر کسری حال قناری خوب است.او را به پیاده روی و یورتمه ببرم یا قصد سواری دارید ؟ گفتم : اگر حال قناری خوش است و خسته نیست به سواری می روم ...سوار قناری شدم ...

تپه های بلند و وسیع ملک پدری ام را در حالی که خورشید چشمانم را اذیت می کرد طی کردم.ناگهان دسته ی زنبور های گاوی پیدایشان شد.

این زنبور ها در ملک پدر من زنبور هایی هستند که شیر دارند و به انسان شاخ می زنند !

من شمشیر را از پر کمرم بیرون کشیدم و با آنها جنگیدم . اما تعدادشان زیاد بود

پس ترجیح دادم بگریزم ...در هنگام گریز در بالای تپه ای که رویش یک سپیدار تنها بود_ در حالی که اکثرا سپیدارها کنار همند نه یک سپیدار تنها _ فرشته ای را دیدم ...کنجکاو به تاخت رفتم اما زنبور های گاوی داشتند به قناری شاخ می زدند و به من شیر می پاشیدند دیگر تعادلم را از دست دادم و به زمین خوردم!

نمیدانم چند ساعت چند روز چند سال چند قرن روی زمین بودم اما فرشته بالای سرم بود و با لبخند به من نگاه می کرد ! من بی آنکه اسمش را بدانم گفتم :

 

-      مهبانو .. مهبانو !

-         او گفت :  آری خودمم...

 

ما با هم نمودیم ! ازدواج را ...سال ها بخاطر مبارزات انقلابی ام مجبور بودم در فرانسه و اسپانیا گذران عمر کنم !

مهبانو در تمامی لحظات زندگی همراه و همیار من بود . رخت می شست و کارگری می کرد ...

حتی از تن فروشی هم مضایقه نداشت !
دوشادوش من چه زمان ها که با هم رخت و شورت مردم را می شستیم و با هم تن فروشی می کردیم !
عجب روزگار غریبی بود ...

شب هایی که غذایی نداشتیم حتی از خوردن مدفوع و سوسک های توالت فرو گذار نمی کردیم ...

تا اینکه مهبانو حامله شد !

دختری به دنیا آمد که زندگی او را از این رو به آن رو کرد !
اسمش را صفیا لورن گذاشتم !

چون پولی نداشتم ناگزیر به ایران برگشتم ...

اوضاع عوض شده بود .رضا خان به قدرت رسیده بود .من وزیر فرهنگ و هنر شدم و مبارزاتی را نیز با خود آغاز کردم و سعی کردم زیر  آب رضا خان را با مجوز دادن پخش به فیلم هایی چون فیلم های کیارستمی متزلزل کنم !
صفیا لورن را به فرانسه فرستادم ...تا آرشیتکت شود و مثل من راه نویسندگی را در پیش نگیرد !
مهبانو طی این سال ها جهانگردی را می کرد

 و جهانگردی به من پناه آورد که جلوی خانومتو بگیر ...

پدر من رو در آورد از بس کرد !

ما خانواده ی خوشبختی هستیم ...

 

 

( بر گرفته از صفحات آبی  دفتر Olice   .... 5/ 2 / 1385 )

*توضیح نویسنده:

نوشته ها قدیمی هستند...اما شخصیت ها واقعی اند.در ذهنم هنوز زندگی میکنند ....و زندگی به من پناه می آورد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم آذر 1385ساعت 20:15  توسط dreamer  | 

کاشان....جایی که هرگز برای بار دوم نخواهم رفت.

*صبح الطلوع قرار است برویم کاشان...برای همین دیر میخوابم...کتاب میخوانم...

*ساعت ۵ است بیدار میشوم سوزش چشم دارم سوزش گوش دارم.حالا که فکر میکنم میبینم چقدر سوزش داشتم...لباس هایم را همراه با استعمال ادکلن و افتر شیو و اسپری میپوشم...گرم میپوشم چون شب حمام بوده ام.آدم در مسافرت باید تمیز باشد.

*یک ربع به ۶ میرسم دم دانشگاه.همانجا که عده ای لات به همراه عده ای دیگر لوت ایستاده اند...از بس همه چیز خوب است...که آدم فکر میکند فرانسه است سالن مد است.مسئول خوش تیپ اخذ پول را پیدا میکنم...پول سفر را بهش میدهم و به شوخی های بیمزه شان لبخند زورکی میزنم آنقدر زورکی که میترسم پیپی کنم!

*کمکم بچه های کلاس ما هم میرسند...حدا را شکر داشتم دیوانه میشدم...هوا سرد است.اتوبوس تا خیر دارد.

*اتوبوس دیر می آید...اما کاش نمیآمد.اتوبوس الگ است...بنز است...و متعلق به دوران رضاخان.۲ تا هم هستند.

*همان اول کار داشت زرت عده ای قمصور میشد...که خدا با ما بود...یکی از اتوبوس ها گویا داشته برای خودش راه میافتاده و راننده که ته اتوبوس معلوم نبوده چه گهی را تناول میکرده به دانشجویان میگفته ترمز رو بکشید...انگار که قطار باشد هر کس بتواند ترمز را بکشد....یا بکند!

*میگویند باید پسر دختر ها را جدا کنند ....کم مانده بود بزنم زیر گریه!اما نکردند.

*بالاخره حدودای ۸ راه میافتیم...ته اتوبوس که اتفاقا نزدیک به جایگاه من و دوستان زبل میباشد توسط اشرار خوشتیپ و تو دل برو که جامعه ی منحطط ما اشتباها آنها را جواد یاخز و خیل و تازگی ها زاخار میخواند قرق شده...

*این عقب فستیوال بوست...بوی سیب گندیده...سیگار...عرق معمولی بدن...عرق مانده ی بدن...عرق ترشیده ی بدن....بوی پا...و بوی کباب .

*بوی کباب کوبیده است...یا شاید مایع ماکارونی با رب فراوان و چاشنی فلفل که از زیر بغل یکی از مدل های  آن ته بر خاسته است...ساس در حالت غش قرار دارد.

*ارتش خوشبو و لوند می خواهند برقصند....عارف میگذارند...اگر عارف میدانست با آهنگهایش چگونه میرقصند...حنجره اش را در میآورد در الکل میگذاشت.اندی باید میخواند:عنتر ها باید برقصند!

*ارتش خوشبو همه جور رقص بلدند از تانگوی آرژانتینی گرفته تا لامبادا و ماکارنا....الا بلوچی...البته شانس داریم چون در رقص بلوچی احتیاج به چوب هست....و کی حوصله دارد چوب به سر و صورتش بخورد من همان باسن را ترجیح میدهم.

*اگر زیر بغل این آقا بوی کباب میدهد....باسنش لابد بوی کشک بادنجان با پیاز داغ فراوان میدهد!

*تمام خوراکی های صابی را میبلعم ...نه گفتن و میل ندارم در کار من نیست...هم پاپ کورن هم پن کیک و هم کیندر ها را.

*خوشبو ها مثل میمون از عقب کامل خم میشوند...یک دم کم دارند...یا شاید شلوارهاشان جلوی دیده شدن دم را گرفته.

*حسن هم هست....بیچاره غریب افتاده بین خوشبوها...حسن تمیز است.....او ورودی ۸۴ میباشد.

*میلاد اما بر خورده دوستان تازه پیدا کرده....کلی خوش میگذراند...

*من با موبایل مهسا از هر چیزی که بشود عکس میگیرم ...مخصوصا خودم.کم مانده موبایل را در ماتختم فرو کنم و یک عکس هم از آن نواحی داشنه باشم!

*آقا اینها کم مانده ترتیب همه را بدهند....این فکر به ذهنم خطور میکند که به شورت آهنی احتیاج است.

*شدت بو زیاد شده تنفس مصنوعی میخواهم....اولیس و صابی و ساس هم دارند از حال میروند ....حسن احتمالا به دلیل مجاورت بیشتر بیهوش افتاده...میخواهم بروم بهش تنفس دهان به دهان بدهم که میبینم رسیدیم!

*خانه ی عامری هاست اولیس دوربین دیجیتالش را اورده...از شدت شادی در ماتحت من عروسی بر پاست.

*اینجا فقط صدای جیغ و ویغ میآید یا از موبایل هاست یا از بچه های ان اتوبوس...که هتل داری و گمرکی هستند.خوشبوها سر و صدا نمیکنند بلکه جدی شده و دنبال راهنما میباشند...من به نوبت یک عکس از خودم میگیرم یک عکس از ساس!

*جهانگردی ۸۴ عزمش را جزم کرده که مینی بوس بگیرد و برگردد.

*همسفران آنقدر شخمی هستند که همه مان بهاره کارآگاه را به آنها ترجیح میدهیم.

*خواهر بهاره از خودش بسیار بهتر است از هر نظر.

*من حاضرم سر زندگیم شرط ببندم که آن دختر که لاکست پوشیده بود به من مثل سگ آمار میداد...این را به دور از هرگونه خود شیفتگی میگویم.لاکستش هم اصل بود !

*به باغ فین میرویم...احساس میکنم ناراحتی کلیه دارم هر جا رفتیم من توالت ها را بی نصیب نگذاشتم.

*اینقدر شلوغ است که نفهمیدیم امیرکبیر چاقو خورد و مرد یا واجبی خورد و مرد...

*همایش بی همایش....ای بر پدر مادرتون!این چه وضع برنامه ریز ی است؟همایش بی همایش یعنی ناهار بی ناهار یعنی پول ناهارتون رو خودتون بدین!

*ما که آنارکیست هستیم با تصمیمات بسیج دانشجویی مخالفت را نموده....میرویم در رستوران روبه رویی نشسته و غذا سفارش میدهیم.۸۴ ای ها انجا فراوانند پس ما تنها نیستیم.۳ متر جوجه کباب میآورند بی برنج.

*در راه برگشتن جلو مینشینیم...به این میگویند:زبالت که بر زبل بودن اشارت دارد!
*اما این شانس افتضاح است آنها میخواهند قلمرو دانسینگ را تا جلو اتوبوس گسترش دهند...حالا هیچ جای امنی وجود ندارد....به آن بوها بوی کالباس هم اضافه شده...

*یک هو همه قاطی میکنند و میرقصند...خانم عابدین مثل شبکه مهاجر ورزش میکند...وهیک ارمنی میرقصد...مانده خانم غفاری عربی برقصد که ترمز....استراحت.

*معمولا در زمان استراحت مردم استراحت میکنند....اولیس و ساس و صابی چای مینوشند...حسن به دماغش که انواع بو به اضافه ی بوی کالباس را استنشاق کرده استراحت میدهد و من هم تجدید وضو میکنم...اما عده ای هم دعوا میکنند...این عده همانا خوشبوهای خوش تیپ جهانگردی ۸۳ میباشند.....آنها تمام پسرهای هتل داری را تا میخوردند زدند...و قصد داشتند چند دختر به غنیمت بگیند که نمیدانم چه شد که نشد!
*در اتوبوس همه از ترس به هم چسبیده ایم....من به اولیس...ساس به صابی...عابدین به غفاری و الی آخر...مسئول بسیج دانشجویی میآید عذر خواهی میکند که ببخشید بد گذشت...شما ها کتک نخوردید و این ها!من به وهیک میگویم....فارغ از هر زنده باد و مرده باد ما با مشتی وحشی همسفریم...و اگر سالم برسیم...معلوم است خدا خیلی با ماست!
*وحشی ها بلافاصله بعد از دعوا میزنند و میرقصند.عین قبایل بدوی که بعد از جنگ جشن و سرور دارند.

*جعفر کیست آخر که همه صدایش میزنند.؟
*صابی از بس تعارف در من فرو میکند که حالت تحمل دارم!!!!او میتوانست با این تعارفات شکنجه گر موصاد شود!
*اولیس پنجره را باز گذاشته تا باد ما را خواهد برد ۲ را بسازد...یکش را کیا رستمی ساخته.

*اولیس دریچه ی کولر است!

*بالاخره بچه ام اولیس حوصله اش سر میرود با پنجره بازی نمیکند و میخوابد تا به خاطر خدا همه مان قندیل نبندیم هنگامی که خواب است یاسی می آید میگوید:کی گوچی راش زده؟در بین این همه بو.....

نیمه ی پر لیوان را میبیند!تواناست این دختر.

*خانم عابدین من را با توله ها اشتباه گرفته به من بادام زمینی...چی پوف و شکلات میدهد تا گریه نکنم(که گریه هم نمیکردم!)و نسکافه ام را هم برایم در سرویس مخصوص سرو میکند...حس میکنم محمد رضا پهلوی ام!

*جای تعجب داشت که زنده به خانه رسیدم...ان روز خیلی همه تعجب کردیم....و برای تعجب روز بدی بود.

*این دفعه ی اول و آخر بود که به گروه شومی همچون بسیج دانشجویی اعتماد میکنم.

*آن وسط یکی از خوشبوز(khoshboos!اس جمعش ز خوانده میشود)

میگفت هر کی دست نزند علی پروین است یک شال استقلال هم بر گردن داشت.

یاد دوست دوران راهنماییم میافتم...میگفت شما استقلالی ها جوادید....اگر قدرت داشتید پیراهن آبی استقلال را بنفش میکردید.

خب شاید راست میگفت!

+ نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 15:4  توسط dreamer  | 

ضرب المثل چینی:مرد عاقل هر که باشد دریمر نیست یا ما همه کوریم.

*چشمان مرا برق لب تو کور کرد.

*وقتی خدا من را قبول ندارد چه تو قعی دارید که من او را قبول داشته باشم؟

*اصلا چشمان خدا را هم برق لب تو کور کرد!

*برق لبت را پاک میکنی یا جیغ بزنم؟

*من(جیغ):آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآ

تو:ای تارزان!

من:ای چیتا!

تو:چیتا؟؟؟از این یوزپلنگا؟

من:نه... چیتا!شمپانزه ی تارزان!

*البته تو مو نداری...تو در عوض سیلک اپیل داری شمپانزه ها مو آلود استند!softer and softer

*چشمان یهودای اسخریوطی را هم برق لب تو کور کرد.

*یکی به اداره ی برق تلفن کند...من که موبایل ندارم قرار هم نیست که داشته باشم...

*دیگر داری شورش را در میاوری...میپرم و لبت را میخورم و اسلام را هم به خطر می اندازم ها!!!

گناهش پای خودت میروی جهنم و فرشته ها به صورتت سر پا میشاشند.

*گر چه آنها جزو مجردات هستند...به اذن خدا این کار را میکنند.خوب هم میکنند...قبلش حسابی هندوانه میجوند...

*حالا چه مزه ای میدهد...توت فرنگی؟

از کجا معلوم مزه ی پای مرغ ندهد؟

یا کون مرغ!

همرنگ آنهاست!

*میدانی شکل که شدی؟شکل کسی که به جای لب و لوچه لامپ چل دارد...

*کدام احمقی تو را میبوسد ...چه خر بودم برق مرا میگیرد و در جا خشک میشوم تو هم که عاشق حیوانهای خشک شده ای ...یک انسان خشک شده پیدا میکنی...مرا به خانه ات میبری آن گوشه کنار آکواریومت میگذاری...اینها هیچی ترسم از این است که لباسهایم را در آوری هیکل نحیفم راببینی...و من انقدر خشک باشم که نتوانم خجالت بکشم...اینها هم هیچی آن همه ماهی هم مرا لخت و عور ببینند....و بعد آکواریومت که جای محصول عشق بازی نخواهد داشت...آکواریومت کوچک است و ارزان و نا مجهز....میبینی باز هم به فکر توام...علی رغم کور بودنم...هنوز مهربانم.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم آبان 1385ساعت 14:20  توسط dreamer  | 

بودا و ونگوک

*-دکتر میدانم که اگر اینه را بگویم مبادرت به جویدن خرخره ام میکنی....

-مگر چه میخواهی بگویی؟
-آخر باز هم کسی را در خیابان دیدم!
-که میدوید؟

-نه راه میرفت...قدم میزد...

-یهودا بود؟؟یا عیسی؟؟یا مریم مقدس لابد...؟

-نه ...نقاشی بود که من نمیشناختم چون به هنر نقاشی علاقه ای ندارم...خودش آمد جلو و گفت:سلام من ونسان ونگوک هستم...

-عجب...

-من هم تعجب کردم...

-از اینکه ونگوک را دیدی...؟

-نه...از اینکه او خود یهودای اسخریوطی...حواری خائن بود و مردک دروغ میگفت...

-از کجا مطمئنی؟
-ریش قرمز بود...بعد هم اینکه گویی عیس او را گرفته و حسابی کتک زده بود...گوشش را هم بریده بود...اما در ما تحتش هیچ صلیبی ندیدم!

-شاید صلیب هضم شده...

-یعنی چی....مگر از ماتحت هم چیزی هضم میشود...؟

-حالا شاید هضم شدن نا درست باشد...اما راجع به شیاف چیزی شنیدی یا نه؟

-آها...خلاصه که گفتم برو یهودا ...برو که خوب شناختمت...

-اما من فکر میکنم که او راست میگفت...چون ونگوک یک گوش بیشتر نداشت...

-جدی؟...او میخواست تابلویش را به من بفروشد...تابلویی زشت و بد رنگ از چند گل آفتابگردان...

-خریدی؟
-مگر عقلم پاره سنگ بر میدارد؟بهش گفتم...این تابلو را هیچ کس از تو نخواهد خرید...دکتر من هیچ هنرمندی را به اندازه ی پیکاسو دوست ندارم...او دیوانه بود...اما هنرمند بود...

-با این وجود او خود ونگوک بود...دفعه بعد سعی کن سوفیا لورن را ببینی!حلاصه که کمی هم هنرپیشه ها را ببین!

-دکتر حرفم را بی موقع قطع کردی ...بعد که آن مرد یک گوش رفت مردی را دیدم...که چشم هایش جای گوش هایش بود...گوش نداشت شاید گوشهایش جایی بود که من نمیدیدم...مثل آن پایین ها!و موهای بد ریختی داشت...دهانش هم روی گردنش بود....

-یک هیولا دیدی!

-نه دقیقا....بهش گفتم تو چرا این شکلی هستی!؟؟بهم گفت به تو چه...بعد دستش را برد بالا به زیر بغلش اشاره کرد و گفت:بیا برو تو ما تحتم...گفتم اسمت چیست...این را پرسیدم چون باید برای شما...دکتر و برای وبلاگم اسمش را میدانستم...میدانید چه گفت؟

-چه گفت؟
-گفت:پابلو پیکاسو هستم...با من دست داد و رفت!

*بودا بر زمین زانو زد...هنگام مرگ بود...به آسمان نگاه کرد...شاهزاده کلافه از خیسی عرق...رخت از تن برکند و انتظار کشید....انتظار اولین حیوان که به او رسد...

و موش اولین حیوان بود...پس به او گفت:

-نامت چیست...

-موش هستم..۵ ساله از تهران...

-میدانم که موش هستی! نامت چیست...اسمت!!

-نام ندارم...اما بجه ها به من میگویند جری...تو محل میگفتند آقا جری....به کسر (ج) که یه مدت یک عده مرا مسخره میکردند...و میگفتند آقا جری به فتح (ج)...چون سیاسی نبودم گفتم به من بگویید هاشم!

-آقا هاشم من بودا هستم...

-آقا بودا کیه که شما رو نشناسه!!!!کاری از من بر میاد بگین...در خدمتم...

-دارم میمیرم...قلب و کلیه ام به هم میپیچد...

-قبل از فوت بد نیست برین ناصر خسرو بفروشین کلیه هاتونو...

-نه نه نه...تو اینجایی که به من گوش دهی و بعد من به تو بصیرت عطا کنم...

- من بصیرت نمیخواهم...من پنیر کاله میخواهم...نم نم!

-به من گوش میدهی یا نه؟

- میدهم!

(بعد یک گوشش را با کاردی که در جیب دارد میبرد...بودا رنگ پریده میپرسد)

-چه میکنی!!!چرا گوشت را میبری منظورم این بود که به من گوش کن...

-میخواستم حس و حال ونگوک را در پست بالا درک کنم...

-تو بصیرت مرا نمیخواهی؟
-چرا میخواهم اگر این بصیرت بتواند جلوی قالیباف را بگیرد...او تهران را بدون موش می خواهد!!

-نکند تو موش فاضلابی؟

-بله...مگر نمیبینی قد گربه ام!!موش معمولی یک پنجم من است!

-...

-حاج بودا چرا غش کردی!!!پاشو...پا شو!!!ای بابا...لعنت به تو دریمر...من بصیرت میخاهم....

دریمر:میخاهم غلط است باید بگویی میخواهم...

موش:خب...من بصیرت میخواهم دریمر...این بودا هم که غش کرده!

دریمر:تنفس دهان به دهان را امتحان کن...

(موش میگذارد و میرود چون از این کار بدش میآید.)

 

 

 


 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آبان 1385ساعت 10:45  توسط dreamer  | 

there are 9 million bicycles in beijing...thats a fact!!l

*بعد از مدت ها یک کتاب خوب برای خواندن پیدا کردم...کتابی که نه داستان کوتاه است...نه داستان کودکان...شاید بتوان آن را یک رمان کلاسیک نامید و نه رمانی که چیزی به شما نیاموزد.

مرشد و مارگریتا.بولگاکف

ترجمه ی عباس میلانی.

اما حالا که صحبت داستان کوتاه شد:اتوبوس پیر.ریچارد براتیگان را بخوان.

اگر میخواهی یک فیلم خوب ببینی هم lucky number slevin را از دست نده...تحت هیچ شرایطی و حتی ما تحت هیچ شرایطی.یا یک فیلم نسبتا کلاسیک تر ((امتیاز نهایی یاmach point)) که البته این هم محصول ۲۰۰۶ است...اما ضرباهنگش کند و قاب ها عجیب غریب نیستند.یک کلاسیک واقعی راجع به خیانت.عقوبت گناه.شهوت و عشق.جبر و اختیار.از سلطان کمدی کلامی وودی آلن....البته این فیلم کمترین ارتباطی با کمدی های آلن ندارد...حتی گاهی اوقات تلخ میشود...اصلا انگار داستایوسکی آن را کارگردانی کرده(یک نوع جنایت و مکافات مدرن هم هست)و اینکه دیگر از نماهای نیویورکی خبری نیست...مکان وقوع داستان لندن میباشد.فیلم را به علاقه مندان فیلم ها و داستان های کلاسیک...اپرا...دوستداران وودی آلن...و بحث های فلسفی پیشنهاد میکنم.

*آن چه هستم را بپذیر نه آنچه میخواهی باشم...باور کن همینی که هستم خیلی هم خوب است.

*چقدر تکراری شده ام....یکی مرا از حالت ریپیت در آرد!

*-دکتر جون باورت نخواهد شد...یهودای اسخریوطی را دیدم!

-یهودای اسخریوطی دیگر کیست؟بیمار من که نیست؟

-نمیدانم که بیمار شما هست یا نه...اما اگر بخواهم بگویم کیست باید بگویم طبق روایت انجیل ها همان کسی است که عیسی را به فاک عظما داد.

-آها...حواری خائن!چطور او را دیدی؟
-در خیابان میدوید...

-به تو گفت سلام...من یهودای اسخریوطی هستم و بعد به دویدن ادامه داد!؟؟

-نه دکتر!من خودم او را شناختم!ریش قرمز داشت و چشمانش هم لوچ بود.

-این که دلیل نمیشود...تازه چشمان یهودا لوچ نبوده...تازه از کجا معلوم که این همان یهودا بوده؟شاید غریبه ای را دیدی!
-نه دکتر چشمانش چپ بود چون داشت نوک دماغش را میدید...انگار چیزی رویش باشد....ضمن اینکه او خود یهودا بود...چون بلافاصله دنبالش...عیس میدوید...فکرش را بکن با آن صلیب بر دوش...مثل آن سیاهپوست آمریکایی که مدال المپیک بارسلونا را برده بود میدوید...اسمش را میدانی؟

-اسم چی را....عیسی را؟

-نه...اسم عیسی را که میدانم..اسم آن دونده را...اما اینها مهم نیست...کلیت مسئله را متوجه شدی؟
-پس عیسی را دیدی که با صلیب بر دوش میدوید...از کجا فهمیدی که عیسی است؟
- به خاطر آن صلیب...و به خاطر اینکه وقتی با او صحبت کردم ...به من گفت آسمت شفا یافته!

-اوه جدا...با او صحبت کردی؟راجع به چی؟
-پرسیدم ساعت چند است...و اینکه آیا او عیسی بن مریم است؟و اگر بله یک امضا به من میدهد....

-امضا گرفتی....؟ساعت پرسیدی....؟و او همه را جواب داد؟
-بله این امضایش...میبینی که نوشته تقدیم به تو فرزند...که رنجهای بسیار کشیده ای...آن موقع که من ساعت پرسیدم....ساعت ۷.۱۶ دقیقه بود...میبنی...ساعت ۷ که عدد مقدسی است...و ۱۶!که اگر ۱ را با ۶ جمع کنی میشود ۷ و آن هم مقدس است...و اگر این دو ۷ به دست آمده را با هم جمع کنی حاصل میشود:۱۴...که اگر ۱ و۴ را هم با هم جمع کنی حاصل ۵ میشود...۵!۵ عدد زندگی من است...جالب نیست ضمن اینکه ...

-خب خب خب...به عقایدت کاری ندارم...چرا از او نپرسیدی که چطور به روی زمین آمده!؟؟
-نشد او فریاد کشید وچیزی گفت و رفت....

-میتوانی بگویی چه گفت؟
-بله...گفت یهودای احمق بایست که میخواهم این صلیب را با بازوانش در ما تحتت فرو کنم!!!

-تو حالت جدی جدی خراب است!

-میدانم...اول هم که آمدم همین را گفتم!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آبان 1385ساعت 11:29  توسط dreamer  | 

دافیزاسیون مردانه=حشمت تبدیل میشود به کامران=عادیسازیون 2

*هر چند میگویند داف به جنس مونث اطلاق میشود من نظری ضد این دارم...پسر ها هم باید به خود برسند تا به مقام شامخ و والای داف دستیابی نمایند...

*مهم نیست که پای شما بوی کلاغ مرده میدهد یا نه...شما به حمام احتیاج ندارید...به یک جوراب احتیاج دارید تا بتوانید به همه نشان دهید...که جوراب ها هم میتوانند رالف لورن باشند...

توصیه ی مهم:حالا حمام نمیروید نروید...اما سعی کنید آن بیلچه های بامزه را از شست پایتان جدا کنید...برای این کار میتوانید از ناخن گیر معمولی یا ناخن گیر غیر معمولی یا سیم چین استفاده نماییدو....اینها را گفتم تا جوراب نویتان پاره نشود...

*کفش باید دراز باشد!حتی اگر زارا نبود...کسی از شما انتظار ندارد تا کفش دوخت ایتالیا به پا کنید مردم دنبال چیزهای درازند...اگر قدتان مثل اکثر مردهای ایرانی -نصفش-زیر زمین است کفش میتواند به شما کمک خوبی در این زمینه بکند...

توصیه ی مهم:یک مدت کتانی های آل استار...همه گیر شده بود...اما الان خدا با شماست!

*شلوار برای هر گروه کاربرد خاصی دارد اما چون ما به دنبال عادی سازی هستیم...پاره ی آن مد نظرمان است...شلوار باید همه جایش پاره باشد...باید کهنه باشد تا همه عقشان بگیرد باید چیزهای کو چکی از بدنتان را به نمایش بگذارد...اگر چیزهای خیلی بزرگ را به نمایش گذاشت...خوشحال نباشید....شلوارتان را عوض کنید....کسی دوست ندارد که باسنتان را ببیند مگر شهید پرور های قزوین...هنوز خوش آمدن از باسن کالا عادی نشده.

*کمر بند !خیلی از غیر عادیون به شما عادی ها یا در حال عادی شدن ها حسودی میکنند...آنها با حرص چشمهاشان را تنگ کرده میگویند:((اگر این یک کمربند است بر تن تو...چرا من میبینم خط لبخند باسن تو؟؟؟))شما باید بگویید:((از بس هیزی...نمک به حروم!!...ایش!))این یک جواب خیلی دندان شکنی است !کمر بند باید بسته شود باید کلفت باشد..رنگش سبز پسته ای صورتی ملیح یا قرمز کددی باشد....تا به چشم آید قلاب کمربند باید یک عکس از شیاطین جهنم را دارا باشد تا همه بترسند و کسی به آن نواحی دیده ورزی نکند!

*سر جدتان شورتتان را بشورید!خودتان هم بشورید...تا بفهمید حد تحمل ماشین رخت شوییتان تا چه حد بالاست.این یک مورد مشترک بین مردمان عادی و غیر عادی و کل جهانیان است...فراموش نکنید که شما میخواهید جنس مونث را جذب کنید...آن هم دافهایشان را.

حالا این داف ها ممکن است بر اثر استعمال هزار نوع کوفت و زهر مار بو های بد را در شورت شما متوجه نشوند...اما مطمئنم که چشمهاشان سالم است و چرک و کثافت و زردی را خوب میبینند!

سوال مهم:چرا یک داف باید بتواند شورت یک زاخار را ببیند.؟؟؟

جواب مهم:این زاخار است که دوست دارد شورتش را نشان بدهد...و احتمالا بعد هم قصد های بدتری دارد...مثل پیشنهاد شرم آور مسابقه ی سرعت جیش.

*ببینید...مردهای غیر عادی...مو دارند....شما برای عادی شدن باید به هلویی یک دختر باشید و با ناز و توامان لات و لوتی صحبت کنید.موهایتان را از بین ببرید...هر چه هست!

برای تمرین حرف زدن لاتی فیلم های بهروز وثوقی را تماشا کنید.(به غیر از تنگسیر و داش آکل.....مگر اینکه بخواهید دهاتی حرف بزنید!)

و برای تمرین حرف زدن با ناز فیلمهای گوگوش را ببینید.

مهم:فیلم زهره را هم ببینید فقط غیر عادی ها چنین فیلمی را از دست میدهند!

*یک دانه حلقه به نوک سینه تان بزنید!ممکن است به اوا بودن متهم شوید...اما نه...آنها غیر عادی و علاوه بر آن نفهمند...پس تو جه نکنید....میدانید چقدر شیک است؟؟؟

*مهم نیست که خط ریشتان چه شکلی است مهم این است که مو ها باید روی هوا باشد....و دمب موها باید کاملا پشت گردن را بپوشاند....برای الگو برداری دقیق لاکی لوک ببینید....خصوصا صحنه های حضور اون اسبه...جالی!

*مردمان عادی سالیان سال با تیغ ۲ خط روی ابروی راست می انداختند...

*هیکل باید سکسی باشد یعنی در شرف انفجار باشد یعنی پولهایتان را بابت کرانچی ندهید....جمعشان کنید قرص بخرید و بعد کمی هم باشگاه بروید تا آرنولد شوید....فراموش نکنید که داف ها باید از وسط بشکنند و شما باید از وسط بشکانید!

*بازو ها باید اغوا کننده باشد طوری که هر که میبیند نفسش ببرد و بگوید:((ای وای اغوا شدم!!!))مهم نیست که زوری در آن هست یا نه...کی میفهمد؟

*همچنین یک علامت یین و یانگ رو بازوی چپ خالکوبی شود...تا همه بگویند:((اوه شما بودایی هستید؟؟))و شما بعد از این سوال باید بگویید:((خیر...من مسلمونم...نماز روزمم سر جاشه...مار مضون و محرم هم عرق مرق تعطیل!))با همان لحن ناز و کشدار و لات و لوتانه اینها را بگویید تا عاشقتان شوند....هر چند نه آن علامت ربطی به بودا دارد...و نه شما میدانید مصجد درست است یا مسجد.

*کت تک کت تک کت تک....میدانید یعنی چه؟

یعنی افسون کننده ی دفوف!(جمع داف!)دفوف ایستاده بر نماز عاشق کت هستند خصوصا اگر با شلوار پاره و شورت قرمز همراه باشد....

پس کت را از یاد مبرید...

*هر دختری دوست دارد با یک فیلسوف دوست شود ...اما شما احتیاجی ندارید که سراغ نیچه...امانوئل کانت...سارتر .و.... بروید...شما سپهری هم بخوانید و بگویید:((چشم ها را باید شست...))آنها عاشقتان میشوند و شما هم اهل ادبیات و فیلسوف شناخته میشوید.

راستش اینجا تنها کشوری است که مردمانش فرق شعر و فلسفه را نمیدانند....از موقعیت سو استفاده کنید.

*اگر بحث فیلم شد...کم نیاورید بگویید هر هفته به سینما میروید...بگویید عاشق کیا رستمی هستید....بگویید خانه ی دوست کجاستش را میپرستید...اگر داستان فیلم را ازتان پرسیدند بگویید راجع به دفتر مشقی بوده...که دست همشاگردی صاحب دفتر جا مانده و آن کودک با مشقت باید آن را پس بدهد!

اینها را گفتم چون میدانم که ندیده ایدش!

و این جملات باعپ میشود طرف فکر کند با یک کارگردان بزرگ دوست شده....همچنین جایگاه شما والا میرود...کیا رستمی خلق شده تا نردبان ترقی تو باشد.

*تمام رنگهای دستبندهای بیلیو را بخرید....اما فقط از صورتی و زردش استفاده کنید بقیه رنگهاش جیغ میباشند و به لباس شما نمیایند.

*در پایا افزایش قد هم داشتهاید ۳۰ سانت پاشنه ی کفش و ۱۵.۵ سانت ارتفاع مو....میشود ۴۵.۵ سانت افزایش قد!دیگر جی افتان بهتان سرکوفت نمیزند....که چرا کوتوله واویلا هستید....بلکه شما بهش سر کوفت میزنید که چرا مثل زن پاپای میمانی!

*همین....پرونده مختوم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیستم آبان 1385ساعت 17:22  توسط dreamer  | 

عادیسازیون=دافیزاسیون=جوادیزاسیون مدرن.

*چند روز پیش در خیابان با چند دوست راه میرفتیم و به این نتیجه رسیدیم که ما غیر عادی هستیم...برای همانند سازی هر چه بیشتر و طی فرایند عادیسازیون!!چند نکته به سرم و به ته ام و به کناره هایم رسید...هر چند شاید همگی عادی باشید.

توصیه هایی به خواهران حوری صورت بهشتی:

*خب برای عادی شدن باید پوست تیره داشت...از استخر در تابستان و اسکی در زمستان غافل نشوید...همانا خدا یار و یاور برنزگان است...هر کس در زمستان برنزه نیست تنها کمی غیر عادی است چون خیلی ها پول اسکی رفتن ندارند...اما هر کس در تابستان برنزه نیست نه تنها خیلی خیلی غیر عادی است بلکه خسیس هم هست...چون استخر رفتن مانند اسکی نیست که بخواهی حقوق یک برجت را کنار بگذاری!

ps:منظور برنزگی طبیعی است.

*برای اینکه خیلی عادی باشید اما نخواهید حقوق یک برج منشی گری با اعمال شاقه در مطب دکتر را صرف اسکی رفتن با دوستان فرمانیه ایتان کنید...و همینطور خسیس باشید و استخر هم نروید....میتوانید به سالن های زیبایی مراجعه کنید و بگویید:((سلام من میخواهم بدنم را رنگ این رژ لبی که زدم کنم!!!تا همه میخکوبم شوند.))آنها میگویند:((اما این رنگ برنزه نیست!!))و شما باید بگویید:((میدانم اما من حق دارم عادی باشم...))

توصیه های ایمنی این مرحله:برای برنزه شدن ایستادن دم اجاق گاز هم جواب میدهد...به شرطی که مواظب موهای سر...یا اگر دست پایتان مو دارد(که امیدوارم نداشته باشد!)مواظب موهای دست و پایتان یا حتی ناف...یا شاید خیلی جاهای دیگر باشید....

*در مرحله ی بعدی عادی سازی ۳ تا تافت میخرید (برای مصرف یک هفته)هر بار که میخواهید بیرون بروید موهایتان را سشوار زده و هر ۳ تافت را روی موها حالی میکنید.ارتفاع مکوها باید بیشتر از ۱۵.۵ سانتی متر باشد و اگر کمتر از این مقدار باشد شما نه تنها غیر هادی هستید بلکه یک جواد درجه ۲ هم محسوب میشوید!

توصیه های ایمنی این مرحله:لطفا مواظب باشید تا سرتان به کسی نخورد توجه کنید که شما ۳ تا تافت را روی سرتان خالی کرده اید ...وزن آن را محاسبه کنید و به طرف حق بدهید که نخواهد سرتان را روی شانه...پاها...باسن...یا جاهای دیگرش بگذارید.

*طبیعی است که پوست برنزه برای عادی شدن هر چه بیشتر موهای فکل و رووووشن !میطلبد...پس آنها را بور کنید...هر چه بور تر بهتر. هرکه فکش بیش...بورش بیش!(فک:فکل!)

*چیزهایی باید بیرون باشند و چیزهایی تو.جنس مخالف عادی این تو و بیرون ها را به شدت زیر نظر دارد...چه بخواهید و چه نخواهید ...هر چند معمولا میخواهید.

بیرونی ها:سینه ها!رانها.کان ها!لبها...گوانه!ساق ها.لپ ها!

تویی ها:شکمبه!چانه!بینی!!!چواله.

ps:گوانه:جمع مکسر گونه که امروزه کاربردش شایع نیست.

ps2:چواله:جمع مکسر چاله که حتی در قدیم هم کاربرد نداشته...

*حال این سوال پیش میاید که چه کنیم ...ما که بر عکسیم کاری ندارد...دریمر اینجاست تا شما راحت باشید...گاهی احساس میکنم هدف از آفرینشم همین بوده.

سینه:پیش بی اف تان میروید از او میپرسید چه مدلی دوست دارد تا به جراحتان بگویید! او میگوید برایش مهم نیست...اما وقتی شما اصرار میکنید اعتراف میکند که از فلت بودن همه چیز حالش به هم میخورد جز صفحه ی تی وی...بعد شما را میبوسد و میگوید این تصمیم که گرفتید بسیار برای بچه تان هم مفید است چون در آخر اصلا آن بچه باید شیر بخورد و بعد با لذت بگوید:((نم نم!))شکلش را برایتان میکشد و شما به جراح میگویید...توجه کنید اگر بی افتان هیچ پیشنهادی نداشت آدمی غیر عادی است...و این را بدانید که بی اف ها با بچه هایی که در شکم خواهید داشت و مصرف کنندگان مستقیمتان هستند  تله پاتی دارند...به خواست کودکتان احترام گذارید.

ران:آیا تا به حال مرغ خورده اید؟آیا سر سفره دیده اید که ران های مرغ درشت تر چه زود تر برداشته میشوند؟ندیده اید؟خب اینبار خوب نگاه کنید...مرغ بدون ران مثل ماشین بدون چرخ است!

کان:[...]!

ps:یعنی سانسور!

لب:نمونه ی خوب:میدانستید آنجلینا جولی چرا انقدر محبوب است...به خاطر آن لبها که مثل ۲ تا بالشت روی هم افتاده میمانند...نمونه ی بد:لب های شهره خواننده تداعی گر شهر نوی زمان طاغوت است ولی باز هم بیرون است و عادی محسوب میشود...

گونه:فقط جراح خوبی انتخاب کنید تا برایتان گونه بگذارد نه بادنجان آن هم نزدیک بینی و به موازات آن!

ساق:درست است که ساق پا باید به اصطلاح تو پر باشد اما افراط نکنید...هیچ کس از دیدن ستون های تخت جمشید داخل کفش خوشحال نمیشود حتی ناراحت هم نمیشود میتوانم قسم بخورم که احساس تاسف میکند.ضمن اینکهمچ و ساق نباید آدم را یاد قاشق چای خوری بیاندازد...در ضمن این تنها موردی است که تا اینجای کار احتیاج به جراح و مراح ندارد...باید آب هندوانه خوردن را کنار گذاشته و ورزش کنید.

لپ:لحظاتی هست که سرکار بی اف میخواهد به شما بگوید گوگوری مگوری!لازمه ی انجام شدن این حرکت کشیدن لپ قبل از آن است!همین!

شکمبه:نه هیچ کس نیست که دلش بخواهد کابوس ببیند...هزار جور قرص در بازار موجود است مهم نیست که چه عوارضی دارد این یک مرحله ی مهم از عادیزاسیون است که هم مرتبه با کل مراحل میباشد.

چانه:در قدیم تنها یک جا از بدن را آن هم در بدن پسر بچه ها کوتاه میکردند...اما با پیشرفت علم میتوان امروز خیلی چیز هارا کوتاه یا ختنه کرد!چانه یکی از آنهاست...

بینی:بینی هم یکی دیگرش است...برای اینکه عادی عادی شوید....به جراحتان بگویید که یک بینی میخواهید که با ذره بین دیده شود...نشود باهاش نفس کشید...و ترجیحا مدل خوکی باشد.

چاله:بعضی ها این شانس را داشته اند که عادی به ئنیا بیایند...اما شما نه...شما باید یک چاله آنجا بغل لبخند بیرمقتان داشته باشید...هر جوری که شده...به هر قیمتی...هر چند نا ممکن به نظر برسد.

*لباس باید مارک دار باشد...باید زارا باشد!!یا مانگو...خطر نکنید سراغ لیوایز نروید...قلابش در بازار فراوان است و ممکن است زحماتتان برای عادی شدن از بین برود.مهم نیست که بهتان می یاید یا نه...مهم نیست که شره پره است...مهم نیست که شبیه زن ریز علی شده اید اینها مهم نیست...باید عادی بمانید!در ضمن لیبل های خیلی گران و کمیاب مثل فندی یا معروف تر مثل ورساچه جواب نمیدهد...فراموش نکنید که همه ی حقوقتان صرف رفتن به اسکی شده و به اندازه ی کافی پول خرج کرده اید.

*عینک:بستگی به مد دارد...اما الان عینک باید دو سوم قیافه تان را بپوشاند...عینک هم باید مارک باشد...تر جیحا شانل که مدل هایش بزرگ هستند و دیگر لازم نیست صورتتان را کوچک کنید!

*کفش:فعلا برای عادی بودن باید طلایی باشد...در صورت استفاده از کفش اسپرت سراغ آل استار نروید آن ها را برای غیر عادی های جوادی چون من بگذارید...زارا یا مانگو یا در حالت خوشبینانه تامی  در خدمت شما هستند.

*یک بحث بسیار مهم در عادیزاسیون یا دافیزاسیون!!!ابروست....یا ابروهایتان مث ابریشم چین باشد یعنی نازک نازک نازک که با چشم غیر مسلح نتوان دید...یا مثل شانگفی در افسانه ی ۳ برادر در پیشانی پیشروی کرده باشد  و کم فاصله با مو(منظور ته ابروست!)این حالت به شما وقار خشانت و اعتماد به نفس میبخشد...ضمن اینکه کاربرد جانبی مثل جذب شماره از زاخار های مورد نظرتان را نیز داراست.

*طرز حرف زدن یا باید کش دار باشد و از تیکه های

cool.wow.i want to fuck him from ass.i love him/her

زیاد استفاده شود.

یا طرز حرف زدن باید مثل عروسک های برنامه کودک صدا و سیما باشد تا هیچ کس نفهمد تا چه میگویید و چرا!!

*از خالکوبی غافل نشوید خصوصا نوع چینی آن که نمیفهمید چه نوشته آن هم در پشت کمر نزدیک به خط لبخند باسن!

*حلقه...حلقه...حلقه!خدا میداند که حلق روی ابروی راست یا بینی چقدر میتواند زاخار ها را جذبتان کند....چه برسد که حلق داحل لب و لوچه تان شود!یا ناف یا...خلاصه که حلقه خوب چیزی است.

ps:منظور از حلقه همه جور نگین است که به منظور سهولت در نوشتار اینگونه نوشتم.

 

**من به شدت امیدوارم که با این نوشته ها چند داف عادی تحویل ملت شهید پرور داده باشم...اگر کم و کسری احساس کردید من را بی نصیب نگذارید.

قسمت بعدی در خصوص برادران یعنی سرباز های گمنام غصر غیبت خواهد بود.

*از نوشتن متن لذت بردم...امیدوارم از خواندنش لذت ببرید.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم آبان 1385ساعت 12:24  توسط dreamer  | 

پزشکها برای بختک ها خطر آفرین میباشند.

*تو خودت نمره ی بیستی ...تو مث اسکیت پیستی!

*من-آقای دکتر تازگی ها خواب های بدی میبینم..

آقای دکتر-مثلا؟
-اینکه پرواز میکنم...خیلی میرم بالا حسابی دور میشوم...

-اما اینکه خواب بدی نیست...

-اوه..آقای دکتر واقعا خواب مزخرفیه...

ـمن جنبه ی مزخرف قضیه رو درک نمیکنم...چون نمیگی...

-آها...خب اگه بخوام خوب توضیح باید بگم...از اون بالا سقوط میکنم..

-بعد چی میشه؟

- بعد از خواب میپرم و چه خوب  که میپرم...هیچ دوست نداشتم تو خواب ببینم که بدنم تیکه تیکه شده...

- اما بدن تیکه تیکه نمیشه...له میشه!

-خب من هیچ وقت نمیخوام خواب ببینم که بدنم له میشه...دکتر قبول کن که چندش آوره...

- قبول میکنم...دیگه چه خوابی میبینی؟
- سوسک...

-سوسک؟
-سوسک...راستش این یکی تو بیداری هم دلهره آوره دکتر....

-بس کن میخوای بگی سوسک توی خواب آزاری به تو میرسونه..

-هم توی خواب و هم بیداری...راستش من تا یکی ۲ ساعت بعد از خواب سوسک دیدن خوابم نمیبره...تا مطمئن شم که هیچ سوسکی اون اطراف نیست...

(تلفن دکتر ...زنگ میزند...منشی به او میگوید مریض بعدی برای دیدنش بی تاب است.)

دکتر-خب باز هم چیزی مانده؟
من- بختک که قبلا هم در باره اش توضیح دادم...

(تلفن زنگ میزند...منشی به او میگوید این مریض حسابی او را میترساند و الان هم وارد مطب  شد ...بیمار وارد میشود و من باورم نمیشود که بختک ها هم پیش دکتر بروند...ترجیح میدهم غش کنم!)

*بختک-آقای دکتر امیدوارم که دیگر شما از من نترسید...

دکتر-اوه...من از هیچ چیز نمیترسم...

-خوب است من چند وقت است آنژین شده ام...و دیروز چون سر این بیمار شما خیلی داد کشیدم فکر میکنم وضع حنجره و سینه ام حسابی خراب شده...

-چرا سرش داد زدید؟
-خب من در خواب به سراغ او میروم تا بترسانمش...اما او نمیترسد...

-الان به من میگفت که میترسانیش و وقتی هم وارد شدی غش کرد...

-دروغ دکتر...دروغ...مردک میخواهد من را بگیرد ...از پشت گردن...طوری که نتوانم کاری کنم...انگار که یک بچه گربه ی حنایی باشم...اما میبینید که من یک بختک سیاه هستم...

-میبینم...تو را بگیرد که چی بشود؟
-خب من میتوانم ۳ آرزو بر آورده کنم...

-عجب و هر کس که بخواهد ۳ آرزویش را بر آورده کنی باید تو را از پشت گردن بگیرد...؟
-بله تقریبا....

-من این حرف ها را باور ندارم...بلند شو روی تخت بنشین تا معاینه ات کنم.

(بختک میرود روی تخت مینشیند...دکتر دنبالش راه میافتد و دریمر هم غش کرده است...دکتر گوشی را روی پشت بختک گذاشته و فرمان میدهد:)

-نفس عمیق بکش...

(اما ناگهان چشمهای دکتر  به مغزش  تصویری را میرسانند...مغز تجزیه و تحلیل میکند و به دست فرمان میدهد تا گوشی معاینه را کنار گذاشته و بختک را از پشت گردن بگیرد.)

*این هوای پاییزی آدم را حالی به حالی میکند؟یا من عین گربه های تازه بالغ شده ام؟؟

 ps:یه وقت فکر بد نکنید.

ps2:یه وقت فکر خوب بکنید.

 

 *نخواب ای حسرت سفره گل گندم/نباش تو دالونای قصه سر در گم/نخواب رو بالش پر های پروانه/که فریاد تو رو کم دارن این مردم!/لالالالا دیگه بسه گل لاله/بهار سرخ امسال مثل هر ساله/هنوزم تیر و ترکش قلب و میشناسه/هنوز شب زیر سرب و چکمه میناله/نخواب آروم گل بی خار و بی کینه/نمیبینی نشسته گوله تو سینه؟/آخه بارون که نیست رگبار باروته/سزای عاشقای خوب ما اینه؟/نترس از گوله ی دشمن گل لادن/که پوست شیره پوست سرزمین من/اجاق گرم سرمای شب سنگر/دلیل تا سپیده رفتن و رفتن/نخواب آروم گل بادوم نا باور/گل دلنازک خسته گل پرپر/نگو باد ولایت پرپرت کرده/دلاور قد کشیدن رو بگیر از سر/دوباره قد بکش تا اوج فواره/نگو این ابر بی بارون نمیذاره/مث یار دلاور نشکن از دشمن/ببین سر میشکنه تا وقتی سر داره/نذاشتن همصدایی رو بلد باشیم/نذاشتن حتی با همدیگه بد باشیم/کتابای سفیدو دوره میکردیم/که فکر شب کلاهی از نمد باشیم/نگو رفت تا هزار آفتاب هزار مهتاب/نگو کو تا دوباره بپریم از خواب/بخون با من نترس از گوله ی دشمن/بیا بیرون بیا بیرون از این مرداب/نگو تقوای ما تسلیم و ایثاره/نگو تقدیر ما صد تا گره داره/به پیغام کلاغای سیا شک کن/که شب جز تیرگی چیزی نمیاره/نخواب وقتی که همبغضت به زنجیره/نخواب وقتی که خون از شب سرازیره/بخون وقتی که خوندن معصیت داره/بخون با من بیا با من نگو دیره/سکوت شیشه های شب غمی داره/ولی خشم تو مشت محکمی داره/عزیز جمعه های عشق و آزادی/کلاغ پر بازی با تو عالمی داره...

<<شهیار قنبری>>

 ۱۳۵۹ سروده شده...اما چقدر تازست.

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم آبان 1385ساعت 9:53  توسط dreamer  | 

عق

 

* «آنها بايد بدانند که امروز توانايي ملت ما نسبت به چنين روزي در سال گذشته، ده برابر شده است».

سوال:پاراگراف بالا راجع به چه صحبت میکند؟

۱)توانایی ملت آنها!از ما کمتر است ولی آنها این را نمیدانند یا اگر هم میدانند به روی خودشان نمی آورند...و ما هم خب...حرصمان میگیرد.

۲)توانایی ملت ما در تحمل افراد!!! تحمل اتفاقات...تحمل بیکاری ...تحمل مشکلات ازدواج...تحمل مشکلات مسکن...محو نشدن بعضی از کشورها از  کره زمین...احیای اسلام ناب محمدی ۱۰ برابر شده.

۳)توانایی ملت ما در حامله شدن بی نظیر بوده...و مسئولان تپ و تپ ترتیب ملت را میدهند...و الان بازدهی آن به ۱۰ برابر هم رسیده.

۴)ملت ایران...اگر پارسال یک بمب اتمی میساخت میتواند امسال ۱۰ بمب اتمی بسازد.

 

سوال:این سخن از که بود و چرا؟

۱)از کوسه ای در خلیج فارس-به خاطر اینکه نشان دهد کوسه ها مفهوم ۱۰ برابر شدن را میفهمند.

۲)رییس جمهور-چون دوست دارد از آمار و ارقام استفاده کند.

۳)رییس جمهور-من توانایی هایم ۱۰ برابر شده است...پس ۱۰ برابر بیشتر از قبل هستم.

۴)رییس جمهور-او دوست دارد ملت مفهوم عینی به فاک رفتن را تجربه کنند و در این راه از هیچ کوششی فروگزار نیست!

سوال:آیا گفتن این جملات موثر است؟

۱)معلوم است که هست!

۲)برای تحریم شدن ایده آل است.

۳)موثر نیست...چون آنها به هر حال ما را تحریم خواهند کرد.

۴)معلوم است که نیست.

*((محمود احمدي نژاد، رئيس جمهور ايران، خواستار افزايش زاد و ولد در ايران شد تا جمعيت اين کشور به 120 ميليون نفر برسد و بتواند در مقابل غرب بايستد؛ اين در حالي است که او اعلام کرد که توانايي اتمي کشور به ده برابر خواهد رسيد.))

 

به به!

من چی بگم جز به به؟

اصلا این جمله خود به خود طنز است...خرابش نمیکنم.

*کدام مملکت را دیده اید که بدون آگاهی قبلی  و  حتی بدون مناسبت ۳ روز تعطیلی داشته باشد؟عابر بانکهایش بدون پول باشند و بانک ها هم تعطیل باشند و تا ۸ شب ...شب اول تعطیلات هم هیچ کس نداند که قرار است اصلا فردا تعطیل باشد یا پس فردا....

من دیگر دارد عقم میگیرد.

از عق زدن شما هم متشکرم.

+ نوشته شده در  شنبه ششم آبان 1385ساعت 19:13  توسط dreamer  | 

تماما سیاسی.

*((به راستی چم!!!شده است؟))

در پس ذهنم میگذرد...

که اگر سبیل داشتم...لذتی فراتر از لیسیدنش هنگامی که آغشته به ماست است نخواهد بود...

لحظاتی را میبینم...

که پلیس های راهنمایی و رانندگی...من را برای بد حجابی جریمه کرده اند:((راننده ی خاطی با شورت اسلیپ داخل خودرو نشسته بود و انگشت وسطش را به سمت ما گرفته بود))

خیال میبافم ...

که تو سبز شده ای و من آبی...تو درختی و من آسمان.

دروغ میگویم...

 که به ایرانی بودن خود میبالم...به مسلمان بودنم نیز...به خاور میانه ای بودنم نیز...به آریایی بودنم...به زمینی بودنم...مخصوصا زمین های این ناحیه از تهران!

*دوستانی که به سیاست علاقه مندید...من زین پس به طور ثابت سیاسی خواهم نوشت...منبع من منبعی نیست که بخواهند بابتش اعدامم کنند...روزنامه وزین کیهان است.

پس میریم که داشته باشیم:

*((دکتر محمود خوش چهره در گفت و گو با کیهان:دولت باید با توجه به شعار عدالت گرایانه ی خود بودجه ای متفاوت برای سال ۸۶ ارایه دهد.))

۱.تمام محمود ها خوش چهره هستند!

۲.تمام محمود ها کیهان دوست دارند.

۳.مثل اینکه آقای خوشچهره بودجه ی ۸۵ را به حد کافی متفاوت ندانست و خواهان تفاوت بیشتر هستند...مثلا بودجه ی بیشتری برای واردات بنز و بی ام و تخصیص داده شود...تا عدالت هم بیشتر رعایت شده به همه برسد...ضمن اینکه نرخ سود بانکها به صفر برسد که هم بودجه بندی برای دولت آسان تر و هم بانکداری اند اسلامی شود.

۴.تمام محمود ها دکتر هم هستند.

*((تظاهرات ضد دولتی ۵ شهر آلمان را فرا گرفت/تظاهر کنندگان به سیاست های تنظیم کننده ی بازار کار و اصلاحات اجتماعی دولت آلمان اعتراض کردند/مرکل:خشم تظاهر کنندگان را درک میکنم))

تصور کنید اینجا تظاهرات شده بود کیهان تیتر میزد:

((تظاهرات اشرار و معاندین نظام در ۵ روستا!/اشرار آشوب طلب همگی معتاد بوده و وابستگی شان به موصاد و سرویس امنیتی انگلیس کتمان نا پذیر است ضمن اینکه وابستگی آنها به طاغوت توسط وزارت اطلاعات تایید شد/گروهی از بسیجیان جان بر کف اعلام آمادگی کرده اند تا حق آن ها را کف دستشان و کف درزشان بگذارند!/نیروی انتظامی ضمن دستگیری چند تن از جوانان گمراه و فریب خورده بقیه ی این معاندین را به هلاکت رساند/رییس جمهور:این شلوغی ها کار آمریکاست و من باز هم نامه خواهم نوشت...و من که چیزی را درک نمیکنم !!جز اینکه میدانم اسراییل باید محو شود.))

*((احتمال رویت هلال در غروب امروز))

پیشگوییهای نوستراداموس/گاهی فکر میکنم بهترین منبع خبر همین کیهان است ۹۰ درصد اتفاقات مملکت را درست پیشبینی میکند...انتخابات سال ۸۴ و طرفداری کیهان از آن کاندیدای خاص را به یاد می آورم.

*((سخنگوی وزارت خارجه:متناسب با برخورد غرب تصمیم میگیریم.))

۱.یعنی(( اگر)) ((آنها)) پیشنهاد خوبی ((دادند))...((ما)) ((هم)) قبول ((میکنیم))!!!

۲.تصمیم کبری!

۳.تناسب یعنی لج بازی.

*((مقابله با برنامه ی هسته ای ایران برای جهان فاجعه بار است!!!از گفته های پوتین))

۱.احتمالا پوتین بعدا گفته:حوصله دارید ها!!!

۲.یا گفته:موشک زلزال میخواهید مگر؟؟

۳.یا شاید:خودتون که محمود رو میشناسید!!لقبش فاجغه است.بر و بکس بهش میگن:ممی فاجعه!

ps:ممی(mami):دوستانه ی محمود!

 

 

*نوشتن از بیمعرفت های لعنتی دوس داشتنی کسالت آور است.

ps:بدون شرح!
*هیچ کس روی کره زمین اندازه ی من خوشحال نیست از اینکه ماه مهمانی خدا تمام شد.

*من که مثل شما دفترچه ی خصوصی ندارم...دفتر چه ی من اینجاست.

*فعلا هستم...فعلا.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آبان 1385ساعت 11:29  توسط dreamer  | 

و من همچنان در انفجار خزان ایستاده ام.

خانم جی اف!!من را به یک مهمانی دعوت کرد و من نرفتم...چون کسی را نمیشناختم...برای فردایش من را به یک لواسون پارتی دعوت کرد و من نرفتم...

حتما دلیلی داشتم مگر نه؟

شما را که دعوت نکرده...من را دعوت کرده و نخواستم بروم.

از کلیه ی دخالت کنندگان در زندگی ام میخواهم خواهش کنم...تا پایتان را از زندگی ام بیرون کنید وگرنه مجبورم از علی آقای قصاب ساطورش را  قرض   بگیرم(هر چند شاید هم هرگز پسش ندهم...چون ساطور مورد احتیاج است).

و من را آنطور که هستم بپذیرید...اگر آنچه که میخواهید در من نیمبینید میتوانید...رابطه تان را با من قطع نموده و دنبال شخص دیگری بگردید...اگر ناراحت شدم به من بگویید محمود.(president)

جانم به لبم رسیده...خودم هم از بعضی از رفتار های خود ناراحت هستم...اما شما یک بار هم اینجور فکر نکردید که هر فرد خصوصیاتی منحصر به فرد دارد...یعنی در انحصار خودش.

من تا به حال به تو امر و نهی کرده ام؟
خدا را شکر که حریم ۲ زندگی اجتماعی و خصوصی ام از هم جداست.

و اتفاقات این چند وقته به من ثابت کرد که باید جدا بماند.

باشد که رستگار شوید.

چیزی بگویم و ختم کلام...

ایراد گرفتن به خصوصیات غیر ارادی یک فرد

مثل مسخره کردن کسی است که دماغ بزرگی دارد.

همین.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم مهر 1385ساعت 15:58  توسط dreamer  | 

پست چی 2 بار زنگ زد و نامه ای از خدا به من داد...انعامش را ندادم.

*زیبایی تو تاییدی است بر وجود خدا

اما وجود خدا تاییدی بر زیبایی تو نیست.

و زیبایی من تاییدی است بر اینکه خدا یی هم نیست!!!چون زیبایی ای در واقع نیست!

*آیا در زمان طاغوت دانشجویان وصایای رضا شاه را میخواندند؟

*استاد درس وصایای امام میگوید:شعار ما باید مثل رییس جمهورمان باشد...((ما میتوانیم!))

من در دل میگفتم:((شاید واقعا آنها میتوانند))بعد همینطور باز در دلم ادامه دادم:((خب رییس جمهور حتی نمیداند گوشت کیلویی چند است...چون رقم پرتی را گفته بود...شاید گیاه خوار است یا شاید از زمان محمد رضا شاه ملعون!!!گوشت نخورده است...))خواستم ساکت شوم اما استاد که آیت الله میباشد گفت:((ما هم مثل شما بودیم...ما هم دانشجو بودیم!))من در دل:((پس طلبه یعنی دانشجو؟پس حوزه یعنی دانشگاه!!آخ جون چقدر خوب است همه چیز و چقدر آل استار این دختر که ته کلاس نشسته قرمز است...و خودش هم ناز است...چقدر طلبه ی نازی است...))

*آقای پدر میگوید یک آدم تو این خونه نیست که زبان فرانسه را از یورو نیوز حذف کند...من و آقای برادر به خوبی میدانیم...که مخاطب ما هستیم...اما به روی خود نمیاریم...تا اینکه آقای پدر باز هم داد بزند...انگار که صدایش را دوست داشته باشیم...

آقای برادر شدیدا خالی میبندد...اول می آید می گوید که در جنوب شهر تهران یک دایناسور پیدا کرده اند...که وقتی از او اسمش را پرسیده اند...کلاهش را به احترام برداشته و گفته:من گودزیلا عین الله آبادی هستم!

توقع داشته این حرفش را باور کنیم...که پشت سرش میگوید:((عزت الله انتظامی فوت کرده ...خودم با بیمارستان صحبت کردم...سکته کرده!))

خانوم مادر که نگران شده میگوید:((دریمر شماره ی تیمارستان را بگیر برادرت دیگر دارد خیلی مزخرف میگوید!))
آقای برادر که میبیند هیچ کس حرف هایش را باور نمیکند تهدیدمان میکند:((میخواستم راجع به فیلی که خانم کسروی (خانم مسن همسایه ساکن طبقه ی اول)نگه داری میکند بگویم...که نمیگویم!!!!دیگر!))

*نامه ی خدا به دریمر:

سلام...

خیلی عوضی هستی!
حالا که اینطور است من هم تو را در عرض چند سال چنان کچل کنم که به تلی ساوالاس بگویی:زکی!

تو چه فکر کرده ای؟

فکر کردی هر کار خواستی میتوانی بکنی؟

ای کسانی که ایمان آورده اید...ما به شما ریش و پشم میدهیم!

و ای کسانی که ایمان نیاورده اید ما از شما ریش و پشمتان را میگیریم...منجمله تو دریمر احمق!

*فیلم:

اگر میخواهید رابرت دونیرو و ساموئل ال جکسون و مایکل کیتون و بریژیت فاندا را کنار هم ببینید حتما جکی براون را تماشا کنید.

این به شرطی است که به سینمای موسوم به تارانتینویی مثل من علاقه داشته باشید...

داستان آکنده از لحظات طنز و خشونت تارانتینویی است...و راجع به مهمانداری است که در موقعیت بدی گیر میکند...و باید از دست پلیس و قاچاقچیان خلاص شود.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم مهر 1385ساعت 13:41  توسط dreamer  | 

آنجلینا جولی در تهران.

*میدانستید آنجلینا جولی میخواست بیاید ایران و به او ویزا داده نشده؟

حالا تصور کنید که به او ویزا میدادند و او به ایران میآمد.

*مشروح اخبارکانال ۱...آنجلینا جولی هنر پیشه ی ضد بوش!!!هالیوود در صف مومنان نماز جمعه به امامت آیت الله هاشمی رفسنجانی حاضر شد و بعد از ایراد خطبه ها به خبر نگار ما گفت:این تجربه بسیار برای من جالب بود...پشت همچین کسی نماز خواندن!راستی او چرا بیرون از آب نمیمیرد؟

خبر نگار ما به او گفت که این آرزوی رییس جمهور نیز هست!!!

*مشروح اخبار کانال ۲...آنجلینا جولی هنرپیشه ی هالیوودی با عظام و مراجع قم دیدار نمود در طول این دیدار ۲ بار غش کرد و ۵ بار صیغه شد...علت غش کردن وی عطر های جاری در محل بوداو از این همه رایحه مست میشد...و علت صیغه شدنش تا کنون نا مشخص مانده...با این حال او به خبرنگار ما گفت:ایران کشور عجیبی است سیاست مداران راجع به مذهب حرف میزنند و روحانیون راجع به سیاست!

*مشروح اخبار کانال۳...آنجلینا جولی در دیدار با ملی پوشان به کاپیتان تیم ملی یاد آوری کرد که اسم شوهرش بلاد نیست...براد است!

*مشروح اخبار کانل ۴...آنجلینا جولی ضمن دیدار با هنرمندان ایرانی گفت:همیشه میخواسته مثل تانیا جوهری باشد...اما نشده و بخت با او یار نبوده و دوست دارد با امین حیایی در یک کمدی مفرح بازی کند که مدام با هم بالا و پایین بپرند...در این نشست خبرنگار کیهان پرسید منظور جه نوع بالا پایین پریدنی است؟که او پاسخ داد:شما خیلی وقیح هستید...کیهانی ها هم گفتند:خودمان میدانیم!

*مشروح اخبار کانال ۵...آنجلینا جولی با حضور در مناطق مختلف شهر تهران برای گربه های خیابانی دلسوزی کرد و گفت آنها فال میفروشند؟

یکی به او گفت اینها بچه های خیابانی هستندنه گربه!...و گربه ها را میخورند...تازه یکی ۲ سری هم جمع آوری شده اند!او قلی را به فرزندی پذیرفت...و گفت تاکنون کودکی به این بامزگی ندیده ام...آگاهان گفتند بله این کودک به دلیل کبره های موجود ترش مزه است!

*مشروح اخبار کانال ۶...امروز رییس جمهور با آنجلینا جولی هنر پیشه ی هالیوودی دیدار کرده یک نامه به او داد مشروح این نامه بدین شرح است:

بسم الله الرحمن الرحیم و به النستعین...اعوذ بالله من اشیطان الرجیم(همان آمریکا!)خانم جولی شمابا هنرتان در عالم سینما ثابت کردید که زن چه جایگاه بالایی دارد...حالا میبینید چقدر بالا هستید که ؟اگر میخواهید بالاتر هم بروید...اسلام بیاورید و چادر ملی سر کنید خسته هم نباشید...چون دشمن خسته است!به براد هم بگویید بیاید اینجا در سینمای ایران در فیلم های جواد شمقدری بازی کند...در ضمن کی خسته است؟

جولی فوری گفت:انمی!

*کیهان تیتر زد:جولی مسلمان شد...

*جام جم به نقل از جولی:از معضلات فرهنگ و هنر آمریکا نداشتن یک مهندس ضرغامی است!

*دانستنیها به نقل از جولی:من هر هفته مجله شما را میخوانم...

*مجله ماشین به نقل از جولی:من عاشق ۲۰۶ صندوق دارم...

*خانواده ی سبز به نقل از جولی:من و براد تا روز آخر نرگس را دیدیم...و به نظرمان بهروز خیلی خوب بازی کرد!

*جولی در حانواده ی دریمر:

آقای برادر آمده میگوید:میروم بهش(منظور آنجلینا جولی)میگویم من هم کرن دوست دارم...اما پول ندارم آلبوم بدهم...من را ببر آمریکا...اگر هم گفت من شوهر دارم میگویم که من که قصدم ازدواج نیست.

اینها را با جدیتی فزاینده میگوید.

خانوم مادر تاکید میکند که این زنیکه شبیه مار است و پسره براد پیت را در آخر معتاد میکند!!من میگویم مگر او گوگوش است و براد پیت سعید کنگرانی؟

آقای پدر میگوید :آنجلینا جولی کدوم بود؟

میگویم همان که لبهایش اینجوری بود!میگوید آها مامان اسکندرو میگی؟
میگویم آره...آقای پدر ضمن تاکید بر اینکه قطعا او یک تیکه میباشد به من میگوید:کجا میتوان او را گیر آورد؟؟؟!!

من شخصا به او علاقه ای ندارم...نه چهره اش...و نه جای دیگرش!

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مهر 1385ساعت 20:19  توسط dreamer  |